| نظام سرمایهداری غرب با تناقضهای انباشتهای روبرو است. آنچه امروز در غرب در حال شکلگیری است مقدمه یی یک دگرگونی نسلی و طبقاتی می باشد | ||||
| تاریخ انتشار: ۱۱:۵۸ ۱۴۰۵/۸/۱۵ | کد خبر: 201239 | منبع: |
پرینت
|
|
تحولات سیاسی و اجتماعی ماههای اخیر در غرب را باید در چارچوب یک بحران ساختاری و نه تنها رقابت احزاب و جابهجایی دولتها بررسی کرد. آنچه در حال شکلگیری است، نشانههای فرسایش همزمان الگوهای سیاسی «لیبرالدموکراسی» و «محافظهکاری» سنتی، بحران نمایندگی سیاسی و سربرآوردن نسل تازهای از نیروهای اجتماعی است که دیگر خود را با مناسبات اقتصادی و سیاسی نسلهای پیشین تعریف نمیکند.
این روند در شرایطی گسترش مییابد که نظام سرمایهداری غرب با تناقضهای انباشتهای روبرو است. شکاف طبقاتی، تمرکز ثروت، بحران مسکن، ناامنی شغلی، کاهش قدرت خرید، خصوصیسازی خدمات عمومی، از بین رفتن طبقه متوسط و محدودشدن افقهای زندگی برای نسل جوان، اعتماد به وعدههای دیرپای نظام اقتصادی مسلط را تضعیف کرده است. برای بخش بزرگی از جوانان، آموزش های دانشگاهی دیگر تضمینکننده اشتغال و زندگی باثبات نیست. کارکردن دیگر نمی تواند به معنای برخورداری از مسکن و امنیت اقتصادی باشد و حتی چشمانداز تشکیل خانواده و دستیابی به حداقلهای زندگی مستقل را نیز دشوار ساخته است. این وضعیت، زمینه مادی تغییر نگرش سیاسی و اجتماعی نسل جدید را فراهم کرده است.
در ایالات متحده، ظهور برنی سندرز و سپس زهران ممدانی را باید در همین بستر تاریخی دید. اهمیت ممدانی تنها در پیروزی انتخاباتی یا برنامههای اجتماعی او نه بلکه نهفته در آن بود که توانست مطالباتی چون مسکن قابل استطاعت، خدمات بهتر عمومی، افزایش دستمزدها و محدودکردن نفوذ سرمایههای بزرگ را به زبان سیاسی نسل تازهای از شهروندان تبدیل کند. گسترش نفوذ سوسیالیستهای دموکرات آمریکا و چالش آنان با ساختار سنتی حزب دموکرات، نشان داد که بخشی از جامعه دیگر به اصلاحات محدود و مدیریت متعارف سرمایهداری رضایت نشان نمی دهد ـ البته این جریان هنوز با موانع جدی نهادی و اقتصادی برای تبدیل مطالباتش به تغییرات ساختاری روبرو است!
در فرانسه، این تحول شکل آشکارتری از پیوند میان اعتراض اجتماعی و سیاست چپ پیدا کرده است. اعتراضات دانشآموزان و دانشجویان که ابتدا پیرامون کمبود امکانات آموزشی، وضعیت مدارس، نابرابری در دسترسی به آموزش و مشکلات معیشتی شکل گرفت، بهتدریج ابعاد سیاسی گستردهتری پیدا کرد. در این میان، ژانلوک ملانشون و حزب فرانسه نافرمان (La France insoumise) به یکی از مهمترین مجری های پیوند این اعتراضات با سیاست سازمانیافته تبدیل شدهاند. حضور ملانشون در کنار دانشآموزان معترض و حمایت سیاسی او از مطالبات نسل جوان، نشاندهنده تلاش برای تبدیل انرژی خیابانی به نیروی سیاسی است. گزارشهای اکتبر روزنامه لوموند نیز از افزایش نفوذ ملانشون در میان جوانان و تبدیلشدن او به چهره سیاسی نزدیک به جنبش دانشآموزی حکایت دارد. با این حال، این جنبش را نباید در کل وابسته به یک حزب یا رهبر سیاسی دانست.
در آلمان، اعتراضات نسل جوان ابعاد دیگری از همین بحران را آشکار کرده است. مخالفت با بازگشت خدمت اجباری نظامی، اعتراض به نظامیسازی جامعه، کمبود سرمایهگذاری در آموزش و خدمات درمانی، گرانی مسکن و کاهش خدمات اجتماعی، جوانان را به خیابانها کشانده است. در ۳۱ اکتبر ۲۰۲۶، ابتکار جوانان Gen Z regelt در بیش از ۳۰ شهر آلمان تظاهرات برگزار کرد. شعار محوری این حرکت، دفاع از آینده نسل جوان در برابر سیاستهایی بود که به باور معترضان، منابع عمومی را بهجای آموزش، سلامت و نیازهای اجتماعی به سمت نظامیگری سوق میدهد. اهمیت این اعتراضات در پیوندزدن مساله جنگ و نظامیسازی با زندگی روزمره و آینده اقتصادی جوانان است.
در ایتالیا نیز اعتراضات دانشجویان، کارگران و اتحادیههای مستقل به یکدیگر نزدیک شدهاند. اعتصاب سراسری ۳۰ اکتبر در بیش از ۴۰ شهر، با مطالباتی چون افزایش دستمزدها، تقویت خدمات عمومی، مخالفت با افزایش هزینههای نظامی و اعتراض به استفاده از بنادر برای انتقال تسلیحات همراه بود. اینجا دیگر تنها اعتراض دانشجویان نبود؛ بلکه نشانههایی از پیوند دوباره مطالبات کارگری و جنبش دانشجویی دیده شد، که در تاریخ جنبشهای چپ اروپا اهمیت ویژهای داشته است.
در اسپانیا، بحران مسکن به یکی از کانونهای اصلی اعتراض های اجتماعی تبدیل شد. افزایش سرسامآور اجارهبها، اخراج مستأجران، فعالیت صندوقهای سرمایهگذاری در بازار مسکن و ناتوانی نسل جوان در دستیابی به خانه، هزاران نفر را در مادرید و دهها شهر دیگر به خیابان کشانده است. مطالبه مسکن بهعنوان یک حق اجتماعی، در برابر تبدیل مسکن به ابزار انباشت سرمایه، به یکی از محورهای مهم منازعه سیاسی بدل شده است. این اعتراض ها نشان میدهد که مساله طبقاتی در اروپا دیگر تنها در محیط کارخانه و مناسبات سنتی کار و سرمایه مطرح نیست؛ بلکه در زندگی روزمره، محل سکونت و امکان برخورداری از ابتداییترین حقوق اجتماعی نیز بازتولید میشود.
اگر این تحولات در کنار یکدیگر قرار گیرند، ما با مجموعهای از اعتراضات بیارتباط مواجه می شویم که در کشورهای مختلف، نسل جوان را با وجود تفاوتهای سیاسی و فرهنگی، در برابر مسایل مشترک قرار می دهد. آینده اقتصادی نامطمئن، نابرابری، بحران خدمات عمومی، هزینههای زندگی، نظامیگری و فقدان چشمانداز اجتماعی همه موادی اند برای واکنش های اجتماعی. آنچه این اعتراض ها را به هم نزدیک میکند، تجربه مشترک یک نسل از محدودیتهای ساختاری نظام موجود است.
البته نباید از این واقعیت غافل شد که برآمد نسل جوان حتمی و بهصورت خودکار به معنای چرخش همگانی به سوی چپ نیست. راست افراطی نیز در اروپا و آمریکا از نارضایتی نسل جدید بهرهبرداری میکند و در برخی کشورها پایگاه جوانانش را گسترش داده است. تفاوت اساسی در این است که چپ نوین میکوشد پاسخ بحران را در بازنگری مناسبات اقتصادی، توزیع ثروت، تقویت خدمات عمومی و محدودکردن قدرت سرمایه جستوجو کند، در حالی که جریانهای راست افراطی بیشتر می کوشند نارضایتی اجتماعی را به سوی مهاجرستیزی، ملیگرایی و سیاستهای نژادی سوق دهند.
با این همه، پرسش اساسی این است که آیا این موج های اعتراضی میتوانند از سطح مخالفتهای پراکنده عبور کرده و به یک نیروی سیاسی و طبقاتی سازمانیافته تبدیل شوند؟ تجربه تاریخی نشان میدهد که اعتراض های خیابانی هیچگاه بهتنهایی برای تغییر مناسبات قدرت کافی نبوده اند. برای تبدیلشدن این جنبشها به یک بدیل تاریخی در وهله نخست نیاز دارند تا سازمانیابی ژرف جهت پیوند میان دانشجویان و کارگران صورت گیرد و برنامه های اقتصادی و اجتماعی منسجم و مشترک مطرح کنند و از محدودشدن به اصلاحات مقطعی دوری جویند.
از این منظر، برآمد چپ در غرب را نباید همچو بازگشت به ایدیولوژی قدیمی پنداشت. مساله در اینجا شکلگیری شرایط اجتماعی برای بازتعریف سوسیالیسم در متن مناسبات سرمایهداری قرن بیستویکم است. نسل جدید با تجربهای متفاوت از کار، مالکیت، آموزش، فناوری و مناسبات اجتماعی وارد میدان شده و مطالباتش میتواند زمینه شکلگیری صورتهای تازهای از سیاست چپ را فراهم کند.
این تحول ها با بحران هژمونی آمریکا و گذار نظم جهانی در ارتباط تنگاتنگ است. زایش رقیب های جدید و کاهش نسبی نفوذ قدرت آمریکا در عرصه بینالمللی را می توان روی دیگر بحران مشروعیت و نمایندگی سیاسی آنکشور نامید. در شرایطی که نسل جوان آمریکایی و در کل جوانان کشور های «لیبرال دمکراسی» در حال فتور، خواهان سرمایهگذاری در زندگی و آینده اجتماعی خویش هستند، هرگونه تلاش برای حفظ موقعیت جهانی از طریق فشار اقتصادی، مداخله نظامی و افزایش هزینههای دفاعی، میتواند بحران روایرویی میان اولویتهای نظام سیاسی و نیازمدی های جامعه را ژرفتر سازد.
خطر ماجراجویی های نظامی موجود آمریکای شمالی و اروپا برای حفظ هژمونی را نمی توان برون و بی ارتباط با این بحرانهای درونی پنداشت. جنگ میتواند بهگونه موقت فضای سیاسی را تحت تأثیر قرار دهد، اما قادر نیست در بلند مدت تناقضهای اقتصادی و اجتماعی انباشتهشده را از میان بردارد. هرقدر هزینههای جنگس و نظامیگری افزایش یابند متناسب به آن نارضایتی اجتماعی تشدید می یابد.
به باور من، آنچه امروز در غرب در حال شکلگیری است مقدمه یی یک دگرگونی نسلی و طبقاتی می باشد. هنوز نمیتوان از شکلگیری یک جنبش واحد جهانی یا پیروزی قطعی چپ سخن گفت؛ اما همزمانی، اعتراض ها با گسترش خواست های دادخواهانه و پیدایش نیروهای سیاسی جدید، نشان میدهد که نظم اجتماعی و ایدیولوژیک چند دهه گذشته در زیر نام «لیبرال دموکراسی» با چالشی جدی مواجه شده است.
شاید دهه پیشرو نهتنها دوران جابجایی قدرت میان دولتها و قطبهای جهانی برای شکلدهی به نظمی نوین باشد، بلکه عصر بازگشت منازعه طبقاتی به کانون سیاست بینالملل و ظهور نسل تازهای از نیروهای چپ به شمار رود که دیگر نمیخواهد تنها میراثبرِ بحرانهای گذشتگان باشد، بلکه مصمم است مناسباتِ بازتولیدکننده این بحرانها را دگرگون سازد.
ف. بهرمان. ن