| دلقک چراغ را خاموش میکند: قدرت میمیرد، امپراتوری فرو میریزد، مأمور بازنشسته میشود و مبلغ پیر میشود، اما حافظهٔ قربانی از ادارهٔ تاریخ تقاعد نمیگیرد | ||||
| تاریخ انتشار: ۱۸:۵۲ ۱۴۰۵/۷/۱۶ | کد خبر: 201042 | منبع: |
پرینت
|
|
پرده بالا میرود. سال ۱۹۸۰ است. افغانستان میان تانک، شعار، جنگ و استخبارات دستبهدست میشود. از یک طرف تفنگ آمده، از طرف دیگر نسخهٔ نجات بشر، و پشت هر دو، ادارهای نشسته که آدم را پیش از آنکه انسان بداند، یک دوسیه میبیند. در همین روزگار نجیب بر رأس خاد قرار میگیرد. کا.گ.ب (سازمان استخبارات شوروی) در بالا آمدن او دست دراز داشت و حتی در میان رهبران وقت نیز بر سر این انتصاب مخالفتهایی وجود داشت.
نجیب ایجنت کا.گ.ب بود و خاد در دوران او با زندان، بازجویی، شکنجه، تعقیب و سرکوب مخالفان پیوند داشت، از استاد و روشنفکر گرفته تا روحانی و مخالف سیاسی. در دوسیههای اعدام نیز امضای شخص نجیب وجود داشته است. اما یک رییس نمیتواند هنگام قدرت صاحب اداره باشد و هنگام حسابدهی ادعا کند که آن اداره هیچ ربطی به او نداشته است. تاریخ دفتر تبلیغات حزبی نیست که صفحههای بدنامش را بکنی و تنها عکسهای خوشایندش را برای آیندگان به یادگار بگذاری.
دلقک شکسپیری از گوشهٔ صحنه میآید: رفقا، خاد یعنی چه؟ منشی با وقار جواب میدهد: خدمات اطلاعات دولتی. دلقک کلاهش را برمیدارد و تعظیم میکند: اگر خدمت شما همین است، خدا مردم را از دشمنیتان در امان داشته باشد! منشی اخم میکند. دلقک میخندد. اما از پشت صحنه صدای ورقخوردن دوسیههایی میآید که هنوز بوی زندان میدهند.
دوسیهها یکییکی روی میز میافتند: استاد، دانشجو، روحانی، روشنفکر، مخالف، زندانی، مادر منتظر و پدری که نمیداند فرزندش کجاست. برای اداره هر کدام شمارهای بودهاند. برای خانهای که شب را تا صبح بیدار مانده، هر کدام یک جهان بودهاند. بانوی مکبث از تاریکی بیرون میآید: دستت را بشوی! دلقک نگاهش میکند: آب را بیهوده مصرف نکن، بانو. بعضی لکهها روی دست نمیمانند، روی تاریخ میمانند.
مارکس از کنار پرده میگوید: شعار را کنار بزن، ببین قدرت در دست کیست و با مردم چه میکند. انگلس میپرسد: دولتی که خود را دولت مردم میخواند، چرا از زبان مردم میترسد؟ هگل زیر لب میگوید: ارباب گاهی چنان در دستگاه خودش گرفتار میشود که دیگر معلوم نیست صاحب دستگاه است یا اسیر آن. لنین فریاد میزند: چه باید کرد؟ دلقک جواب میدهد: اول زندانی سیاسی نسازید، رفیق! نجات بشریت را بگذارید برای بعد از چای.
قدرت را البته یک نفر به تنهایی نمیسازد. جلاد چاپلوس میخواهد، دستگاه خبرچین میخواهد و استبداد آدمهایی میخواهد که برای چوکی، کمرشان زودتر از عقلشان خم شود. در سایهٔ شوروی و دستگاه امنیتی آن، شبکهای در درون دولت جان گرفت و کسانی بالا آمدند که وفاداریشان از شایستگیشان مهمتر بود. در چنین ادارهای آدم مستقل خطرناک است، آدم مطیع، سرمایه.
دلقک به دفتر استخدام سر میزند: شرایط کار چیست؟ میگویند: اطاعت. میپرسد: دانش؟ اگر بود، بد نیست. وجدان؟ مزاحم پیشرفت است. شخصیت؟ ضرور نیست.ستون فقرات؟ رییس استخدام لبخند میزند: هرچه نرمتر، چوکی بلندتر! دلقک سر تکان میدهد: پس اداره نیست، کارخانهٔ ساختن مهره است.
اهل نظر و تبحر برای توصیف نجیب از واژههای بسیار تندی استفاده کردهاند و او را کمسواد، فرد اُپِراتیفی، جاسوس، میرغضب، خونخوار، شیاد، کینهجو، انتقامجو، قبیلهگرا، جاهطلب، تشنهٔ قدرت، ماکیاولیست، حقناشناس، لوچک، بداخلاق، شارلاتان، کلاهبردار و ولنتاریست خواندهاند. اما یک اصل را نمیتوان زیر خاک دفن کرد: مرگ، برائتنامه نیست. هیچکس با مردن از محکمهٔ تاریخ بیرون نمیرود. مرگ تنها فرصت پاسخگویی را از او میگیرد، نه پرسشهایی را که دربارهٔ کارنامهاش بر جای ماندهاند.
مرگ میتواند نفس آدم را قطع کند، ولی پرسش را نه. میتواند زبان مرده را خاموش کند، ولی زبان مادر زندانی را نه. جسد را میشود دفن کرد یا به دار آویخت، گذشته را نه. قبر محکمهٔ استیناف نیست و کفن هم سند بیگناهی صادر نمیکند. اگر مرگ برای پاکشدن کارنامه کافی میبود، مستبدان جهان فقط لازم داشتند بمیرند تا همه یکشبه اولیا شوند.
بعد شوروی فرو میپاشد. همان امپراتوری که آمده بود تاریخ را به مقصد برساند، خودش وسط راه از پا میافتد. ناگهان بسیاری میفهمند در سیاست قدرتهای بزرگ چیزی به نام رفیق همیشگی وجود ندارد. تا وقتی به کارت میآیند، رفیقی، وقتی تاریخ مصرفت گذشت، تبدیل میشوی به بار اضافی. بیرق عوض میشود، سفارت حساب تازه باز میکند و رفیق دیروز میشود مشکل امروز.
در اینجا بینن سیوان پا به صحنه میگذارد. او در بازیهای پشت پرده و فریب نجیب، به مهرهای ابزاری بدل میشود. حتی سخن از رابطهٔ او با سیآیای، تطمیع و تأثیرپذیری از مقامات اسلامآباد، تطمیع او از جانب نجیب و فساد مالی نیز به میان آمده است. سالها بعد، نام سیوان در جنجال فساد برنامهٔ نفت در برابر غذای عراق نیز مطرح شد. همین مجموعه برای طنز سیاسی صحنهای ساخته است که از خود نمایشنامه عجیبتر است.
دلقک وسط تالار میپرد: تماشا کنید! مردی که او را ایجنت کا.گ.ب میخوانند، روبهروی مردی که با سیآیای نیز کار میکند، و افغانستان باز همان میز قدیمی بازی است! مارکس پیشانیاش را میخاراند و میگوید: ظاهراً سرمایه یک جلد کم دارد: خریدوفروش سیاستبازان در بازار بینالمللی! شکسپیر لبخند میزند، هگل آه میکشد و مردم افغانستان باز هم بهای تکت این نمایش را با خون خود پرداختهاند.
نجیب میخواهد کابل را ترک کند. استعفا گره است، انتقال قدرت گره است و بیرونشدن خودش گرهای دیگر. طرح سازمان ملل هم آنگونه که انتظار میرفت پیش نمیرود و چیزی بیش از یک بازی اطلاعاتی سیآیای و امآی۶ نیست. سیوان در واپسین بازی سیاسی نجیب نقش دارد و بحث استعفا و انتقال قدرت نیز در همان کشوقوسها بالا و پایین میشود. استعفای نجیب را میگیرد، حکایت همان «بعد از گوز زدن، چهارزانو نشستن». مردی که روزگاری دیگران منتظر تصمیم دستگاهش میماندند، حالا خودش پشت درِ تصمیم دیگران مانده است.
اما برای فهمیدن اینکه چگونه کار به این بنبست رسید، باید چند پرده به عقب برگشت.
سیآیای و شرکایش به این نتیجه رسیدند که نجیب، وقتی در تعامل آنان با شوروی سر خم کرد و حتی در برابر ولینعمت و رهبر خود نمکحرامی کرد، دیگر شخص قابل اعتمادی نیست. از همینجا، سخن از زمینهچینی و ترتیب پروندهٔ قتل او به میان میآید.
شواهد و گفتههایی نیز در دست است که بر بنیاد آنها، همسر نجیب در دوران قدرت، به سبب ضعفهای شخصیتی و اخلاقی او دست به افشاگری میزد. اما اکنون، پس از آنکه نجیب برای خانوادهاش زندگی مرفه و مجللی فراهم کرد و بنا بر برخی گزارشها، پیش از سقوط مبالغ میلیونی را به هند انتقال داد، از او دفاع میکند. طنز تلخ ماجرا همینجاست: آن روز از رفتار همان مرد شکایت داشت و امروز، به گفتهٔ با سودای شهوت قدرت و شهرت، به دفاع از او برخاسته است.
ناگفته نماند که دربارهٔ برادران نجیب نیز سخنان تندی وجود دارد. احمدزی رییس اداره دهم امنیت دولتی، و روشان که به نام مأمور دفتر اوسگاپ ملل متحد در وزارت خارجه ثبت بود، اما عملاً غایب، به لوچکی، شارلاتانی، لومپنی و فساد شهرت داشتند. دربارهٔ روشان باید افزود که از کارمندان وزارت خارجه که در خارج مقرر میشدند یا به سفرهای خارجی میرفتند، باج میگرفت، از دعوت و شراب گرفته تا تحفه. هر که تن نمیداد، با سبوتاژ روبهرو میشد و از طریق وکیل وزیر امور خارجه که سخت گپرو، فراکسیونباز، کم سواد، بداخلاق، بی تربیه و ولنتاریست بود، راه رشد و تقررش به خارج بسته میشد.
در یکی از سفرهای رسمی همراه با برادرش نجیب، بکسهای آنان در میدان هوایی یک کشور خارجی بهگونهای مرموز ناپدید شد. همچنین باید گفت که روشان در میدان هوایی کابل، برای عبور بکسها و اموال مردم رشوت میگرفت. اینها دیگر حاشیههای کوچک یک دستگاه قدرت نیستند. این نمونهها گوشههایی از فرهنگی را نشان میدهند که در آن قدرت، خانواده، امتیاز و فساد به هم گره خورده بودند.
اما یکی از تلخترین حکایتهای این بازی قدرت به روزهای پس از پلینوم هژده برمیگردد. گفته میشود روزی پس از پلینوم هژده، که در تبانی با کا.گ.ب و شماری از اعضای خاین، جنایتکار و جاسوس رهبری حزب صورت گرفت، نجیب همراه با سه تن از رفقایش نزد روانشاد ببرک کارمل رفت و از او خواست: «رفیق کارمل، میخواهم در تلویزیون بیانیهای بدهید و مشی مصالحهٔ ملی را به رهبری من تأیید کنید، زیرا سخن شما هنوز در میان مردم و حزب از اعتبار فراوان و نفوذ چشمگیری برخوردار است.»
این نخستین بار نبود که نجیب میکوشید از اعتبار سخن جناب کارمل برای تقویت جایگاه سیاسی خود بهره ببرد. در اینجا بیت مولانا معنای تازهای پیدا میکند:
حرف درویشان بدزدد مرد دون
تا بخواند بر سلیمی زآن فسون
چه تصویر گویایی از ریاکاری در میدان قدرت! نجیب به جای آنکه از سخنان گهربار رهبر فرزانه درس وفاداری و انسانیت بگیرد، آن سخنان را به عاریت میگرفت و از پشت تریبونها، با آبوتاب و ژستهای عوامفریبانه، به نام خود به خورد مردم میداد. میکوشید با سرمایهٔ معنوی دیگران برای خویش اعتبار بخرد، در دل مردم جایی باز کند و بر چهرهٔ گذشتهٔ خود نقابی تازه بکشد. گویی میپنداشت حافظهٔ مردم را میتوان با چند سخن دلفریب تسخیر کرد و پروندهٔ کردار گذشته را زیر انبوهی از شعارهای خوشآهنگ پنهان ساخت. اما دزدیدن سخن بزرگان، کسی را بزرگ نمیسازد و تکرار کلمات نیک، کردار ناپسند را نیک نمیکند.
این بار، کار از تکرار سخنان جناب کارمل فراتر رفته بود. نجیب میخواست با یک بازی اُپراتیفی و فریبکارانه، خودِ او را نیز به میدان بکشاند و از اعتبار و نفوذش برای فریب مردم و حزب و پیشبرد سیاستهای گورباچفی بهره بگیرد. غافل از آنکه جناب کارمل، به جای تأیید خواستهاش، پاسخی داد که سالها بعد، با فرجام زندگی نجیب و حوادث خونین افغانستان، معنایی هولناک یافت؛
«بچه، هوش کن! تاریخ را با چشمان باز بخوان!
این اطاعت کورکورانه و این همسویی سیاسی با گورباچف و آمریکا، بوی صلح نمیدهد، بوی خون، خیانت، فاجعه و ویرانی میدهد!
تو را امروز با وعدههای فریبنده به قلهٔ قدرت میبرند، اما فردا همان قدرتهایی که نردبان صعودت شدهاند، طناب دارت را خواهند بافت!
بدان که در سیاست قدرتهای بزرگ، نه دوستی ابدی وجود دارد و نه وفاداری به مهرههای مصرفشده، آنچه حاکم است، منافع است و بس!
فردا کابل، کوچه به کوچه، و افغانستان، شهر به شهر و روستا به روستا، در آتش جنگ، کشتار، خون و ویرانی فرو خواهد رفت. نیروهای تاریک ارتجاع، تروریسم و بنیادگرایی اسلامی سر برخواهند آورد و سرنوشت میلیونها انسان را به گروگان خواهند گرفت.
افغانستان بار دیگر به میدان خونین رقابت قدرتهای بزرگ، مداخله و تجاوز امپریالیستی، ارتجاع و جنگهای نیابتی تبدیل خواهد شد، سرزمینی که مردمش باید بهای سنگین معاملات پشت پرده و سازشهای سیاسی را با خون فرزندان، ویرانی خانهها، آوارگی، فقر و تباهی آیندهٔ خویش بپردازند.
و آن روز وقتی شعلههای جنگ از هر کوچهٔ کابل زبانه بکشد، دیگر نه گورباچف به فریادت خواهد رسید، نه آمریکا و نه آنانی که امروز بر شانه هایت دست دوستی میگذارند!
تاریخ بارها نشان داده است که قدرتهای بزرگ مهرههای خود را تا زمانی میخواهند که به کارشان بیایند، پس از آن، آنان را به قربانگاه منافع خویش میفرستند.
هشدار! سرنوشت مردم را نمیتوان بر میز معاملهٔ قدرتهای بزرگ به قمار گذاشت. افغانستان ملک شخصی هیچ زمامدار و میدان آزمایش هیچ امپراتوری نیست!
مردم این سرزمین میمانند، مهرههای سیاسی میسوزند و تاریخ، خیانت به سرنوشت مردم را فراموش نخواهد کرد!»
سالها گذشت و آن هشدار تاریخی روانشاد ببرک کارمل، رهبر ملی، معظم و بیهمتای تاریخ سیاسی افغانستان، با تمام تلخی و سنگینیاش، در سرنوشت نجیب و فاجعهٔ خونین افغانستان به واقعیتی دردناک بدل شد که مردم این سرزمین بهای سنگین آن را با خون فرزندان خویش، آوارگی، ویرانی، فقر و تباهی آیندهٔ خود پرداختند و هنوز هم میپردازند.
اما در پس این فرجام دردناک، حکایتی از بزرگواری و عاطفهٔ انسانی روانشاد ببرک کارمل نهفته است که دوستان و نزدیکانش از واپسین روزهای زندگی او نقل می کنند. گفته میشود جناب کارمل، با آنکه خود در بستر بیماری در یکی از شفاخانههای مسکو بستری بود، هنگامی که خبر به دار آویختهشدن نجیب را شنید، چنان تکان خورد که از بستر به زمین افتاد. اینجاست که بزرگی عاطفی و انسانی یک شخصیت، حتی در تلخترین لحظههای تاریخ، جلوه میکند. به بزرگی مردی بیندیشید که در حق او چه ناسپاسیها، بیمهریها و حقناشناسیهایی روا داشته شد!
حتی نجیب نامرد، در حالی که جناب کارمل در کابل حضور داشت، بهدلیل محبوبیت گسترده و مهابت شخصیت ایشان از یکسو و ضعف شخصیتی و ناپختگی سیاسی خود از سوی دیگر، در اندیشهٔ تکرار همان اقدامی بود که حفیظالله امین در گذشته مرتکب شده بود، اما اعتراضات مردم مانع عملیشدن آن نقشهٔ شوم گردید.
نجیب از رییس خود، ویکتور میخایلوویچ چبریکوف، رییس کا.گ.ب، درخواست کرد که به کابل بیاید و در این زمینه به او کمک کند. سرانجام، در دیداری با روانشاد ببرک کارمل، رییس کا.گ.ب با تهدیدی غیرمستقیم به مرگ، کوشید وی را تحت فشار قرار دهد تا کشور را ترک کند.
اما شگفتا از بزرگواری آن مرد بزرگ! هنگامی که خبر مرگ همان کسی را شنید که روزگاری نسبت به سرنوشتش هشدار داده بود، نه زبان به شماتت گشود، نه از فرجام تلخش شادمان شد و نه کینههای گذشته را دستاویز انتقامجویی قرار داد. از شنیدن آن فاجعه بهشدت متأثر و اندوهگین گردید.
چه فاصلهٔ عظیمی است میان تلخی ناسپاسی و بزرگواری انسانی که حتی در برابر آنهمه بیمهری و حقناشناسی، شرافت، نجابت و عاطفهٔ انسانی خویش را از دست نداد.
اما سرنوشت نجیب، افزون بر بُعد انسانی آن، پرسش دیگری را نیز مطرح میکند. در سیاست استخباراتی، مساله تنها این نیست که چه کسی امروز به چه کسی خدمت میکند. نکتهٔ تلختر این است که وقتی عمر یک مهره برای بازی تمام شد، چه کسی هنوز حاضر است برای نجاتش هزینه بدهد.
در همین جا دلقک چهارزانو مینشیند و میگوید: هگل! بیا دیالکتیکت را جمع کن. دیروز مردم منتظر امضای این مرد بودند، امروز خودش منتظر اجازهٔ دیگران است. هگل برآشفته میشود: هر مصیبتی را به نام دیالکتیک تمام نکن! دلقک شانه بالا میاندازد: استاد، تقصیر من چیست؟ تاریخ گاهی از فلسفهٔ شما هم پیچیدهتر شوخی میکند. اُپِراتیفی دیروز، امروز خودش موضوع عملیات شده و شطرنجباز تازه میفهمد که شاید از همان آغاز، خودش هم مهرهای بیش نبوده است.
بعد نوبت دفتر سازمان ملل میرسد. نجیب آنجا میماند و نام احمدشاه مسعود نیز در قصهٔ نجات او پیدا میشود. از پیشنهاد یا امکان انتقال و بیرونبردنش سخن گفته شده است. دلقک با تعجب میگوید: عجب چرخشی! مردی که زمانی دشمن را پروندهٔ امنیتی میدید، حالا شاید راه نجاتش از همان سوی جبهه پیدا شود. تاریخ گاهی نمایشنامهای مینویسد که شکسپیر اگر زنده میبود، قلمش را زمین میگذاشت و تماشا میکرد.
هنوز پرده تمام نشده. روزهای آخر پیش از ورود طالبان به کابل است. در روایتی که نقل میشود، سکرتر سفارت روسیه نیز به پشت دفتر سازمان ملل میآید و برای انتقال و نجات نجیب تلاش میکند، این اقدام به دستگاه اطلاعاتی روسیه نسبت داده شده است.
دلقک تا او را میبیند، از خنده خم میشود: عجب گردش روزگار! دیروز مسکو پشت قصر بود، امروز یک روس پشت دفتر سازمان ملل آمده تا صاحب سابق قصر را بیرون ببرد! هگل میگوید: این یکی دیگر کار من نیست. مارکس میگوید: کار تاریخ است. شکسپیر میگوید: نه، تراژدی است. دلقک جواب میدهد: هرچه هست، حضرات، صورتحسابش را باز هم مردم افغانستان پرداختهاند.
بر پایهٔ برخی گفتهها، نجیب در آخرین محاسبات خود هنوز به تماسها و وعدههایی در میان طالبان امید بسته بود و برای خود نقشی در نظم آینده تصور میکرد. از میان تماشاگران کسی فریاد میزند: حتی خیال صدراعظمی و ریاستجمهوری هم در سر داشت! دلقک میگوید: اگر چنین بوده، این دیگر سیاست نیست، آخرین قمار کسی است که میز بازی را از زیر دستش جمع میکنند و او هنوز چشمبهراه ورق بعدی است.
شکسپیر جلو میآید: مکبث وقتی دید جنگل به حرکت درآمده، فهمید کار تمام است. دلقک میگوید: اینجا جنگل به کابل رسیده و هنوز صحبت از تقسیم کابینه است! طالبان وارد کابل میشوند. نجیب را میکشند و جسدش را به نمایش میگذارند. آن قتل وحشیانه بود، اما وحشیانه کشتهشدن یک انسان، خودبهخود تمام کردار دوران قدرت او را پاک نمیکند. طناب دار پاککن تاریخ نیست.
اما ایکاش نجیب و برادرش را به دار نمیآویختند تا فرصت میبود همهٔ اسناد و مدارک بررسی شود و خود او نیز در برابر اتهامهای جاسوسی، جنایات جنگی و ضدبشری، فساد اخلاقی و عملکرد باندش پاسخ میداد و آنچه میدانست، در برابر مردم و تاریخ افشا میکرد. مرگ او بسیاری از پرسشها را بیپاسخ گذاشت که روشنشدن حقیقت پشت آنها میتوانست بخشهای تاریک آن دوران را آشکار سازد.
بعد کارخانهای شروع به کار میکند که در افغانستان مشتری کم ندارد: کارخانهٔ قدیسسازی پس از مرگ. نسخه ساده است. یک مرگ دردناک بردار، سالهای قدرت را قیچی کن، خاد را پشت پرده بگذار، قربانیان را به فراموشی بسپار، چند سخنرانی میهنپرستانه پیدا کن، کمی نوستالژی و تعصب قومی بیفزا و روی همهاش موسیقی غمگینی بگذار. حالا محصول را بستهبندی کن و رویش بنویس: قهرمان ملی.
دلقک میپرسد: خاد چه شد؟ گذشته است. زندانیان؟ شرایط زمان بود. شکنجه؟ تبلیغات دشمن. قربانیان؟سیاست نکن! دلقک لحظهای خاموش میماند و بعد میگوید: چه معاملهٔ خوبی! وقتی صاحب قدرت سیاست میکند، انقلاب است وقتی قربانی دهان باز میکند، ناگهان سیاست کار بدی میشود.
بینن سیوان دوباره از گوشهٔ همین نمایش سر بیرون میکند. در این میان، جنجال نفت در برابر غذای عراق نیز پیش کشیده میشود و سخن از فساد، ثروتاندوزی و زدوبندهای پنهان او با سیآیای به میان میآید. اما دلقک حق دارد بپرسد: چرا در بعضی کشورهای فقیر، مردم هر روز فقیرتر میشوند و برخی از کسانی که برای نجاتشان میآیند، دست خالی برنمیگردند؟ مارکس از آخر تالار میگوید: بالاخره به بحث آشنایی رسیدیم!
حالا میرسیم به کمدی روزگار خودمان: قدیسسازان امروز. بسیاری از جوانان آن سالها را ندیدهاند. یکی تاریخ را از کلیپ میگیرد، دیگری از حزب، سومی از قوم، چهارمی از خاطرهٔ پدر و پنجمی از صفحهای که هر روز برایش قهرمان تازه میسازد. بعضیها گذشتهٔ خودشان را هم سفید میکنند. در نوشتههای تند حتی از مأموران قدیمی، افراطیها و ایجنتهای چندسره نیز نام برده میشود.
دلقک تلفن یکی را میگیرد: اسناد را خواندهای؟ نه. شهادت زندانیان را؟ نه. دربارهٔ خاد مطالعه کردهای؟ نه. پس این همه یقین از کجا آمده؟ یک کلیپ دیدم. مارکس سرش را از قبر بیرون میآورد: انگلس! قلم و کاغذ را بیاور. ظاهراً باید فصل تازهای بنویسیم: ایدیولوژی فیسبوکی.
جالبتر از همه، حکایت کسانی است که در اروپا نشستهاند، از کمکهای دولتی بهره میبرند و در همان حال، شماری از ایجنتهای دیروزی، غرب را میفریبند، پولشویی میکنند، قصرهای هالیوودی میسازند، سرمایهگذاریهای کلان به راه میاندازند و با موترهای لوکس صد هزار دالری جولان میدهند. عده ی به سود طالبان لابی میکنند و از آنان پول میگیرند، و از سازمانهای اطلاعاتی پول میستانند و برخی چنان چندسَره بازی میکنند که معلوم نیست سرانجام ایجنت چه کسیاند. در این میان، شماری از چپیهای سابق و راستیهای افراطی دیروز، آسوده روی صوفه مینشینند و برای نجیب و دستگاه امنیتی دیروز افغانستان مرثیه و قصیده میسرایند. هگل دست بر پیشانی میگذارد و میگوید: خواهش میکنم این را دیالکتیک ننامید. شکسپیر سری تکان میدهد و میگوید: من دلقک بسیار نوشتهام، اما برای نوشتن این یکی، قلمم هم کم میآورد.
دلقک بلند میشود و میگوید: هر که با ظالم تن در دهد و آگاهانه و یا ناآگاهانه در ظلم او شریک گردد، همسان ظالم است. اگر جلاد همقوم من باشد، باز جلاد است. اگر قربانی از قوم مخالف من باشد، باز قربانی است. قوم خون را سفید نمیکند، حزب شکنجه را فضیلت نمیسازد، قدیسسازی مرده را زنده نمیکند و مرگ، گذشته را نمیشوید. حقیقت اگر تابع قوم شد، دیگر حقیقت نیست، اعلامیهٔ قبیله است.
آخر کار، نوبت محکمه است. نه محکمهٔ خاد، نه محکمهٔ طالب، نه محکمهٔ حزب و قوم، محکمهای مستقل که سند ببیند و قانون بشناسد. کسی را تنها زمانی میتوان مجرم خواند که نقش و مسوولیتش در جنایت ثابت شود. اگر رییس، مأمور، عضو، همکار، مبلغ یا هر شخص دیگری خود در شکنجه، قتل، ناپدیدسازی، اعدام غیرقانونی، تحریک یا کمک به جنایت دست داشته باشد، باید عملکردش بررسی شود و در برابر محکمه پاسخ بدهد.
افغانستان باشد یا روسیه، امریکا باشد یا اروپا، فرقی نمیکند. اروپا نباید حمام تطهیر کسی باشد که مشارکتش در جنایت یا جاسوسی ثابت شده باشد. پاسپورت تازه، گذشتهٔ آدم را نو نمیکند. دریشی اروپایی هم بوی خون را با ادکلن نمیپوشاند. اقامت، سند برائت نیست و موی سفید نیز دوسیه را نمیبندد. قانون اگر واقعاً قانون باشد، به نام و قوم و حزب نگاه نمیکند، به عمل و مدرک نگاه میکند.
همین ترازو باید برای همه باشد: دموکرات، مجاهد، طالب، مأمور شرق، مأمور غرب، همقوم من، همقوم تو، دوست من یا دشمن من. اگر سند جنایت هست، بررسی شود. اگر جرم در محکمه ثابت شد، مجازات قانونی شود. عدالتی که فقط دشمن مرا محاکمه کند، عدالت نیست، انتقام است. عدالتی هم که دوست مرا چون دوست من است پاک بشمارد، چیزی جز فساد با لباس قضا نیست.
پرده پایین میآید. شوروی رفته، دولت رفته، خاد با آن نام رفته، نجیب رفته و بسیاری از آدمهای آن روزگار نیز یا مردهاند یا پیر شدهاند. ولی یک نفر هنوز وسط صحنه ایستاده: حافظهٔ قربانی. نه سفارت دارد، نه حزب، نه بودجهٔ تبلیغاتی و نه تلویزیون، فقط خاطرهای دارد که حاضر نیست مطابق فرمان این و آن فراموش کند.
دلقک برای آخرین بار میآید. یک دستش آینه است و دست دیگرش دوسیه. رو به جلادان، شریکان جنایت و قدیسسازان میگوید: برای مردهٔ خود هرقدر میخواهید گل ببرید، ولی برای ساختن مجسمهاش روی استخوان قربانی نایستید. تالار ساکت میشود. شکسپیر قلمش را میبندد، هگل کتابش را و مارکس به همان صورتحسابی نگاه میکند که سهم مردم در آن از همه سنگینتر است.
روی دیوار میماند: مرگ برائتنامه نیست. قوم صابون خون نیست. ایدیولوژی جواز شکنجه نیست. مظلومانه مردن، ستم روزگار قدرت را از تاریخ پاک نمیکند. هر که با ظالم تن در دهد، همسان ظالم است. تاریخ را شاید مدتی بتوان سانسور کرد، آرایش کرد یا برایش سرود ساخت، اما نمیتوان برای همیشه وادارش کرد صدای قربانی را نشنود.
هر کسی که نقش او در جنایت با مدرک معتبر ثابت شود، رییس باشد یا مأمور، شریک باشد یا معاون، یا مبلغی که خودش در پیشبرد جنایت نقش کیفری داشته، باید در محکمهٔ مستقل جواب بدهد. در اروپا باشد یا هر جای دیگر. با سند، شاهد، وکیل، حق دفاع و قاضی، نه با شکنجه، انتقام و زندان مخفی. چون اگر برای محاکمهٔ جلاد، روش همان جلاد را اختیار کنیم، کار بزرگی نکردهایم، فقط نام زندانبان را عوض کردهایم.
دلقک چراغ را خاموش میکند: قدرت میمیرد، امپراتوری فرو میریزد، مأمور بازنشسته میشود و مبلغ پیر میشود، اما حافظهٔ قربانی از ادارهٔ تاریخ تقاعد نمیگیرد. پرده آرام پایین میآید. چوکی صاحبان قدرت خالی میشود و شعارها خاموش میشوند. روی صحنه فقط یک چیز میماند: دوسیهای که هنوز بسته نشده است.
محمد اقبال نوری