| مشکل بنیادین پارسیزبانان این است که هنوز تکلیف خود را با خود مشخص نکردهاند که آیا میخواهند در چوکات طرح تحمیلی «افغانی» ذوب شوند یا به ریشههای تمدنی و فرهنگیخویش بازگردند؟ | ||||
| تاریخ انتشار: ۲۰:۳۷ ۱۴۰۵/۴/۲۴ | کد خبر: 200545 | منبع: |
پرینت
|
|
جغرافیای بحرانزدهای که امروز نام جعلی افغانستان را یدک می کشد، بیش از آنکه درگیر جنگ تفنگها باشد، درگیر انحطاط فکری، پراکندگی گسترده و فلج ساختاری نخبه ها و توده های غیرافغان به گونه ویژه پارسیان است. واقعیت تلخ و عریانی که باید بدون لکنت زبان به آن پرداخت.
حوزهی تمدنی پارسیان این جغرافیا، فاقد یک منظومه فکری منسجم و نگاه راهبردی به آینده است. ما در زمانهای زیست میکنیم که توانایی های فکری و سیاسی جامعهی ما در مسلخ فضای مجازی، تبدیل به «واکنشهای احساسی، زودگذر و کور» شده است.
موجهای سهمگین از غوغا های یک هفته ای برمیخیزند، انرژیها تخلیه میشوند، و سپس درخاموشی و فراموشی مطلق فرو میروند تا نوبت به موجی دیگر برسد.
بازنگری تحلیل های واکنشی در درون باهمستان پارسیان نشان میدهد که ما دهههاست بحث را سرچپه آغاز کردهایم. ما همواره خواهان اهداف کلان سیاسی و آزادی بودهایم، اما بدون آنکه بپرسیم پیششرطهای فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی رسیدن به این اهداف چیست؟ صیانت از یک حوزه تمدنی، پیش از آنکه نیازمند تقابل بیرونی باشد، باید تبلورش را در نقد خود، شناخت بحرانهای درونی و بازسازی ساختار تفکر جامعه آشکار کند. اما این پدیده در درون حوزه ما مفقود است.
برعکس مهمترین بیماری حوزه ما را سندروم واکنشهای لحظه ای و تلههای قهرمانسازیهای کاذب تشکیل می دهد.
این بزرگترین آسیب فکری جامعهی ما است که را آن واکنشی و ضد عقلانی ساخته است. عقلانیت یعنی داشتن دستور کار (آجندا) برای آینده به نفع مردم خویش. کسانی که آجندا نداشته اند پیوسته در زمینی بازی می کنند که دیگران برای آنها خطکشی کردهاند. چندی پیش، فعالان حوزه مجازی پشتون ها انتقاداتی را در مورد حضور برخی چهرههای سیاسی غیر پشتون در مراسم یادبود از آیت الله خامنه ای اینجا و آنجا بیان کردند و از مشروعیت طالبان حرف زدند. آن ادعا ها پشتون، خشم و هیجانی در میان پارسیان تولید کرد و یک هفته آنها را مصروف غوغا هایی بیهوده برای «هیچ» ساخت.
همزمان، داستان دیگری هم از شخصی به نام «جمعهخان فاتح» در فضای مجازی در گردش بود و به زودی به میدان بزکشی میان تاجیکهای بدخشانی و پنجشیری مبدل شد که برای عده یی «قهرمان» قیام علیه طالبان شد و برای دیگران ضد قهرمان!
در هردو مورد در غوغا های این «گلادیاتور های سبک وزن پارسیان» چیزی از هویت پارسی یا فکر رهایی از سلطه افغانی موجود نبود.
در یک مورد به گونه مسخره و غیر ضروری لابی های پشتون بزرگ ساخته شدند و در مورد دیگر یک ناراضی کوچک پشت کرده به حوزه تاجیکی و بخشی از مافیایی طالبی به به جدل و پرخاش محلگرایی مبدل شد.
اینجا باید گفت که مشکل اکثریت مطلق پارسیان این است که آنها از درک مسایل هویتی رنج می برند و سراب ها را در بیابان بنیاد برافگن مبارزه برای قدرت و رهایی همچو آب می بینند. آنها که تشنهی رهایی اند از هر بی مایه فریبکار حتا سرکرده ی یک باند مافیایی برای شان قهرمان کاذب می سازند و او را ناجی آینده تصور می کنند. این قهرمان نما حقیقت محض آینده می پندارند و با کسانی که این قهرمان سازی ها را نپذیرفتند، در می افتند و انرزی حوزه خود را به باد فنا میدهند.
اینها یا آگاهانه و یا هم نا آگاهانه دستان نامرئی پشتون ها اند که جبههی کاری جز تضعیف حوزه خود ندارند و میدان را برای تحکیم حاکمیت سلطهگر افغانی/پشتونی آماده می سازند.
اینها که تعداد شان در فضای مجازی کم نیستند به جای آیندهنگری و اندیشیدن برای تدوین طرحهای بزرگ هویتی، بیشتر درگیر واکنشهای مقطع ای و روزمرگی هستند.
این یک مشکل است که من آن را به بحران درونی و سرگردانی میان تسلیم و نوستالژی پیوند می دهم.
مشکل بنیادین پارسیزبانان این است که هنوز تکلیف خود را با خود مشخص نکردهاند که آیا میخواهند در چوکات طرح تحمیلی «افغانی» ذوب شوند یا به ریشههای تمدنی و فرهنگیخویش بازگردند؟ ـ وقتی موضوع زبان پارسی در میان میآید، همه فریاد به آسمان بلند می کنند، اما وقتی در برابر ساختار انحصارگرای سلطه پشتونیقرار می گیرند، هیچ فکر مدون و پویایی از خود تبارز نمی دهند ـ چند حلقه ی کمی زحمت به خود داده اند و چند قانون های اساسی تقلیدی نوشته اند، تا حدی از اینها جدا اند!
باید به تکرار بگویم که زبان بدون ابزار قدرت و بدون ساختار های پاسدار آن، حتا خط دفاعی لرزان هم نیست و کسانی که مدعی داشتن آن به حیث زبان مادری است، خود در برابر چشمان شان فرو ریزی زبان را شاهد می شوند ـ همین اکنون در حاکمیت طالبان این فروریزی آغاز شده است.
یک بخش بزرگ پارسیان ناآگاه نمیدانند که زبان، فرهنگ و حافظه تاریخی مشترک چیست. اینها به عوض برگرشت به سوی همزبانان شان ترجیح میدهند که محلگرایی کنند؛ رقابتهای شخصی و منافع زودگذر مافیایی گونه یی شان را بر منافع جمعی ارجیحیت دهند.
ـ چرا معاملهگری ها سیاسی، فساد و تسلیمپذیری، بارها جای مسئولیت تاریخی را گرفته است؟
فرهنگ و هویتی که نتواند به یک پروژه زنده، آگاهانه و معاصر برای حاملان آن تبدیل شود و منافع مشترک تاریخی را به آگاهی جمعی بدل سازد، محکوم به زوال است.
نمونه دیگر آن عبارت از غوغای جدیدیاست که بر سر ادعای چند تن هزاره ها مبنی بر جدایی « زارگی»به حیث زبان مستقل از پارسی و ثبت آن در نهادهای بینالمللی به حیث زبان مستقل برپا شده است. متأسفانه بار دیگر بخشهایی از جامعه در تله افتادهپارسیان دست به سوی تقابل توهین و تحقیر برده اند.
در دنیای مدرن کنونی، میلیونها انسان خلاف سنت های پذیرفته شده و معمول سخن میگویند ـ حتی هویت شان را تحریف میکنند. چنان تلاش ها هیچگاه مسیر اصلی زندگی تغییر نمیدهند. اگر بخشی از جامعه هزاره بیاید و ریشهی خود را مغولی تعریف کند و یا گویش خود را مستقل اعلان نمایدد، مگر کار بد می کند؟ ـ آیا عقیده و آزادی بیان حق طبیعی هر انسان نیست؟
چرا باید خشمگین شد؟ ـ در عوض بهتر است روی برنامه های با همفکر کار کرد که این فرار از با همستان را مانع شود.
ورود به این تقابل در موضوع های فرعی، دامن زدن به بیاعتمادی و ایجاد خصومت در درون حوزه پارسیان است.
دامن زدن به مسایل بی اهمیت و «هیچ» در حوزه ما، یاری به اتاق های فکری ناسیونالیسم افغانی و لایههای مختلف پشتونی است که باور به تفرقه انداختن برای تحکیم حاکمیت پشتونی با کمترین هزینه می باشد!
نمونه دیگر آن عبارت از غوغای جدیدی است که بر سر ادعای چند تن از هزارهها مبنی بر جدایی «هزارگی» به حیث زبان مستقل از پارسی و ثبت آن در نهادهای بینالمللی به حیث زبان مستقل برپا شده است. متأسفانه بار دیگر بخشهایی از جامعه در تله افتاده ما حرکت به سوی تقابل، توهین و تحقیر برداشتهاند.
در دنیای مدرن کنونی، میلیونها انسان خلاف سنتهای پذیرفته شده و معمول جامعه ی خویش سخن میگویند ـ حتی هویتشان را تحریف میکنند. چنان تلاشها هیچگاه مسیر اصلی زندگی را تغییر نمیدهند. اگر بخشی از جامعه هزاره بیاید و ریشهی خود را مغولی تعریف کند و یا گویش خود را مستقل اعلان نماید، مگر کار بدی میکند؟ ـ آیا عقیده و آزادی بیان حق طبیعی هر انسان نیست؟
چرا باید خشمگین شد؟ ـ در عوض بهتر است روی برنامههای باهمیِ فکری کار کرد که مانع این فرار از باهمستان شود. ورود به تقابل در موضوعهای فرعی، دامن زدن به بیاعتمادی و ایجاد ستیزه و خصومت در درون حوزهی پارسیان است. توجه به مسایل بیاهمیت و «هیچ» در حوزهی ما، یاری رساندن به اتاقهای فکری ناسیونالیسم افغانی و لایههای مختلف پشتونی است که باورشان تفرقهاندازی برای تحکیم حاکمیت قبیله ای با کمترین هزینه میباشد!
من به این باور بوده و هستم که راه آیندهی ما از سنگلاخ روزمرگی به سوی بازسازی هویت پارسی ما عبور میکند ـ در این مورد در گذشته زیاد نوشتهام و در آینده هم به ابعاد جدید آن خواهم پرداخت.
تودهی ناآگاه و نخبگان احساساتیِ فاقد درک سیاسی ما باید بدانند که جروبحث بیهوده، لجاجتهای لفظی، مچگیری یکدیگر، خودنماییهای کلامی، ژست کوتاه نیامدن، دشنامهای هویتی و روزگذرانی در مسایل لحظهای، هیچگاه مردم ما را به رهایی نمیرساند.
باید بیشترین تمرکز خود را از یکسو بر نقد سلطهی افغانی و از سوی دیگر بر پدیدههای منفی درونی خود معطوف کنیم. همزمان باید باور به یک هدف والا داشته باشیم که آن عبارت از بازسازی مناسبات درون باهمستان پارسیان ایران شرقی است.
بدون شناخت درست این مساله، هیچ راهحل پایداری شکل نخواهد گرفت. راه آینده، صبوری فکری، آیندهنگری و عبور از فرآیندهای زیر را بر اساس تجارب جنبش «حق تعیین سرنوشت برای پارسیزبانان» میطلبد؛ و آنها عبارتند از:
• جایگزینی تفاهم به جای سوءظن ـ یعنی بزرگترین بحران ما، انسداد گفتوگو، وجود حافظههای گسسته و بیاعتمادی است. جامعهای که نتواند درون خود به یک درک و تفاهم مشترک برسد، هرگز نخواهد توانست آیندهای مشترک را تصور کند.
• پرورش انسان مسوول ـ یعنی ما نیازمند عبور از مرزهای تعصب، تقلید، انفعال و وابستگی هستیم. هر فرد باید مسوولیت سرنوشت تاریخی خود را آگاهانه بر عهده گیرد.
• تولید سرمایه اعتماد اجتماعی ـ یعنی اعتماد نتیجهی شعارهای احساسی نیست؛ حاصل تجربهی همکاری، وفاداری به مسوولیتها و پیوند بر اساس تکثر است. باید تکثر هویتی یکدیگر را بپذیریم و فرهنگ سازش و مدارا را جایگزین تخریب کنیم.
• دوری از احساسات زودگذر و ورود به کار گروهی و منظم ـ یعنی فضای مجازی باید از میدان بزکشی به اتاقهای فکر برای طراحی گزینههای بدیل آینده دگردیسی کند.
باید به این اندیشید که طرح ما باید برای رهایی هم از سلطه حاکم افغانی ، هم از اقتصاد حاکم مافیایی و هم یک ایجاد یک جامعه دادخواهانه بر پایه عدالت اجتماعی باشد. مدلهای ساختاری آینده ای ما باید مدرن، عادلانه و کثرتگرا به حیث جاگزین نظم سنتی و قبیله ای افغانی باشد.
زمان آن فرارسیده است که پارسیان از خواب خرگوشیِ واکنشهای لحظهای بیدار شوند!
باهمستانی که منافع مشترک خود را نمیشناسد، اعتماد متقابل ایجاد نمیتواند و فرهنگ همکاری را به باد می دهد!
خود آگاهی هویتی و سیاسی پایه اساسی حق تعیین سرنوشت است!
آینده با کسانی است که امروز به نقدی شجاعانه از خود، برای پیافکنی بنیادهای استوار اخلاقی و فکری فردا میپردازند، نه با کسانی که در غبارِ حوادثِ روزمرگی دست و پا میزنند!
ف.ن. بهرمان