| پنجسال گذشته تجربهای آموزنده برای تمام نیروهای سیاسی و نظامی حوزه مقاومت بود. تجربهای که بدون روایت اقتدارطلبی هیچگونه تغییری در میدان با روایتهای مأموریتطلبی و فریبنده با واژگان امکانپذیر نیست | ||||
| تاریخ انتشار: ۲۱:۳۸ ۱۴۰۵/۲/۱۶ | کد خبر: 200089 | منبع: |
پرینت
|
|
چرا بدخشانیها پنج سال سنگ در جگر بستند و سکوت پیشه کردند؟
ریشه این سکوت از کجا سرچشمه میگیرد؟ برای دریافت پاسخ این پرسش، نخست نیاز است به زمینههای تاریخی و ساختاری بدخشان که با سیاست و هویت درهم تنیده است، سربزنیم.
۱. بدخشان در ساختار قدرت پسا سقوط نادرشاه افشار؛
با کشتن نادرشاه افشار در سال ۱۷۴۷ و فروپاشی ساختار امپراتوری او، دو روند سیاسی همزمان در خراسان شکل گرفت:
۱. تأسیس امارت افغانها به رهبری احمدشاه درانی در کندهار؛
۲. شکلگیری امارت محلی تاجیکان به رهبری امیر میرزا محمدخان تاجیک در بدخشان.
قلمرو بدخشان در آن دوره شامل شمالشرق افغانستان کنونی و بخشهایی از کاپیسا، پروان و پنجشیر را در بر میگرفت و تا سال ۱۸۷۳ ساختار نسبتاً مستقل خود را حفظ کرد. در این زمان، امارت بخارا نیز در مقاطعی نفوذ سیاسی بر بدخشان اعمال میکرد.
آخرین امیر بدخشان، امیر حسنخان، بهتدریج زیر نفوذ امیر کابل (دوستمحمدخان) قرار گرفت؛ اما شاهان درواز استقلال نسبی خود را تا سال ۱۸۹۵ حفظ کردند؛ سالی که با ترسیم دریای پنج (آمو) بهعنوان خط فرضی میان تاجیکستان تزاری و افغانستان تحت نفوذ بریتانیا، ساختارهای محلی عملاً منحل شد.
۲. دولتسازی متمرکز و جایگاه راهبردی بدخشان؛
تلاشهای نظامی دوستمحمدخان و سپس عبدالرحمنخان که هردو از پشتیبانی بریتانیا بهرهمند بودند؛ دو هدف اصلی داشتند:
۱. ادغام کامل بدخشان در دولت مرکزی افغانی؛
۲. اتصال جغرافیای افغانستان به مسیرهای تجاری منتهی به چین.
بدخشان در این زمان، بهعنوان یک منطقه راهبردی، در مرکز پروژه دولتسازی متمرکز قرار گرفت و این روند تا امروز ادامه یافته است. حتی سیاستهای حاکمان کنونی همچون ایجاد شهرستانهای نوین واخان، اسکان ناقلین و تلاش برای ایجاد مسیر زمینی به چین، امتداد همان منطق تاریخی است.
۳. سیاست اسکان ناقلین و تغییرات جمعیتی؛
در امتداد سیاستهای دولتسازی متمرکز عبدالرحمنخان، روند انتقال و اسکان ناقلین افغان؛ بهویژه بارکزیها در شمالشرق آغاز شد. این سیاست بهگونهای طراحی شده بود که در امتداد شاهراه کابل تا بدخشان، در دو سوی مسیر، جمعیت افغانها اسکان یابند.
هدف مشخص بود: تغییر ساختاری جمعیت مردم بومی و برطرفسازی تهدید امنیتی که متجاوزان از ناحیه آنان در کنارههای شاهراه هنگام لشکرکشی احساس میکردند.
به همین منظور از سرکوتل خیرخانه تا شمالی بزرگ، دوشی، بغلان مرکزی، کندز، تخار و نهایتاً فیضآباد و بهارک بدخشان ناقلان را در کنارههای شاهراه ساکن ساختند و بهترین زمینهای کشاورزی مردم بومی محل را غصب و در اختیار آنان گذاشتند.
این روند حتی در زمان حامد کرزی نیز با شدت ادامه یافت؛ جابهجایی ناقلان در دشت کیلگی بغلان نمونه آشکار آن است.
این جابهجاییهای هدفمند جمعیتی و سیاسی در حافظه جمعی تاجیکان؛ بهویژه بدخشانیها بهعنوان تجربهای تلخ و دردناک ثبت شده است. دزدی اموال مردم بدخشان و سایر مردم شمالشرق در مسیر شاهراه کابل بدخشان؛ بهویژه در گرداب بغلان که همه دزدها افغانهای ناقل و از حمایت دولت مرکزی بهرهمند بودند، نمونه روشن این تلخی است که تاکنون ادامه دارد.
اینها همه تجربههای تاریخیاند که تا امروز در ذهنیت سیاسی بدخشانیها نقش تعیینکننده دارند.
۴. جهاد، مقاومت و بازتولید دو قطب قدرت؛
با آغاز جهاد، حوزه مقاومت زیر رهبری شادروان استاد ربانی وارد میدان شد. کنش سیاسی بدخشانیها در این دوره را باید در چارچوب واکنش تاریخی آنان به ساختار قدرت مرکزی تفسیر کرد.
داکتر نجیبالله، رییسجمهور افغان، در رأس دولت دستنشانده روسی در کابل قرار داشت. او در پایان عمر سیاسیاش بهتکرار پیشنهاد مصالحه ملی میداد و خواهان آتشبس و واگذاری قدرت از طریق گفتگو با سران مجاهدان بود.
اما درخواستهای او از سوی شادروان استاد ربانی، بهعنوان رهبری عمومی مجاهدان تاجیکمحور، رد میشد؛ چون مساله صرفاً سیاسی یا نظامی نبود؛ بلکه در چارچوب تاریخ جابهجایی قدرت میان بدخشان و کندهار معنا مییافت.
در منطق مقاومت بدخشانمحور: دوستمحمدخان و عبدالرحمنخان افغان، مرکز امارت بدخشان (فیضآباد) را به زور اشغال کرده بودند؛ کابل مرکز اقتدار این دو متجاوز بود؛ بنابراین کابل تحت اداره یک افغان دیگر از همان قماش بود که باید به زور بازپس گرفته میشد تا انتقام تاریخ گرفته شود و چنین نیز شد.
ظهور طالبان به رهبری ملاعمر کندهاری نیز در همین چارچوب قابل تفسیر است: قطب قدرت کندهار تحمل احیای دوباره قطب اقتدار بدخشان را نداشت.
بدخشان پنج سال کامل در کنار سایر نیروهای مقاومت در برابر ادامه محور امارت احمدشاه درانی که اینبار در لباس طالب وارد میدان شده بود، مقاومت کرد و از شرافت، نجابت و بزرگی گذشته خود دفاع نمود.
بدخشان یگانه ولایت آزاد میهن بود که هرگز تسلیم نشد و پایگاه اصلی مقاومت باقی ماند تا اینکه ۱۱ سپتامبر رخ داد و جهان متوجه حقانیت مقاومت شمال شد.
نیروهای مقاومت دوباره پیروزمندانه وارد کابل شدند.
زمانی که نیروها به شمالی بزرگ رسیدند، پاکستانیها در هماهنگی آمریکا هشدار دادند که نباید تا تشکیل حکومت موقت وارد کابل شوند. اما استاد ربانی دستور ورود نیروهای نظامی را صادر کرد.
شادروان مارشال محمدقسیم فهیم گفته بود: «این ننگ تاریخ را به کجا ببریم که طالبان ما را به زور از کابل اخراج کردهاند، ما آنان را به زور اخراج نکنیم؟»
سرانجام نیروهای مقاومت، برخلاف خواست آمریکا و پاکستان، وارد کابل شدند و یکبار دیگر افغانها را از سرزمین بومی تاجیکان (کابل) اخراج و به دل غارهای کوههای تورهبوره جلالآباد فرار و از آن مسیر به قبایل پاکستان گریختند.
۵. خطا و اشتباه مرگبار سیاسی و شکاف درونی؛
پس از سقوط طالبان، اشتباه استراتژیک بزرگی در رهبری مقاومت رخ داد: استاد ربانی تحت فشار شدید نیروهای سیاسی داخلی که تهی از بینش تاریخی و سیاسی بودند؛ بهویژه محمدیونس قانونی، عبدالله عبدالله و مارشال فهیم، مجبور شد قدرت را در چارچوب ترتیبات بینالمللی به حامد کرزی کندهاری، حریف سیاسی و تاریخی بدخشان واگذار کند.
استاد ربانی بر واگذاری قدرت از طریق انتخابات و رأی مردم اصرار داشت؛ انتخاباتی که پیروزی تاجیکان در آن تقریباً قطعی بود.
اما بیسوادی سیاسی و ناآگاهی تاریخی برخی چهرههای داخلی، تیر را به سینه برادر شلیک کرد و این اشتباه، ملت تاجیک را برای نسلها نقرهداغ کرد.
این واگذاری اجباری، در حافظه سیاسی بدخشانیها بهعنوان بزرگترین خیانت داخلی ثبت شد؛ خیانتی که بخشی از نیروهای مأموریتمحور خودی با واگذاری دوباره قدرت به رقیب تاریخی بدخشان (کندهار) آن را تکمیل کردند.
از همینجا شکاف میان «اقتدارطلبان بدخشانی» و «مأموریتطلبان» عمیق شد؛ شکافی که پیامدهای آن در سقوط سریع بدخشان در دوره طالبان دوم آشکار گردید.
۶. چرایی سکوت پنجساله بدخشانیها؛
در چنین بستری، سکوت پنجساله بدخشانیها را باید در سه سطح بررسی کرد:
۱. سطح تاریخی؛ بدخشانیها تجربههای تلخ جابهجایی قدرت، اسکان ناقلین و سرکوب ساختاری را در حافظه جمعی دارند. این حافظه، کنش سیاسی آنان را محتاط، محاسبهگر و زمانشناس کرده است.
۲. سطح ساختاری؛ در پنج سال گذشته توازن قدرت تغییر نکرد؛ قطب اقتدارطلب تاجیک منسجم نشد؛ شکاف میان نیروهای مأموریتمحور و اقتدارمحور ترمیم نشد.
در غیاب یک قطب منسجم، کنش سیاسی بدخشانیها عملاً امکان تحقق نداشت.
۳. سطح سیاسی و سازمانی؛
«مقاومت دوم» در سطح نمادین ادامه مقاومت نخست بود؛ اما فاقد سازماندهی منسجم، فاقد پشتوانه ساختاری و فاقد پیوند با قطب اقتدارطلب بدخشانی بود.
۷. سکوت بهمثابه پیامد نبود قطب اقتدار؛
تجربه پنجسال گذشته نشان داد که بدون شکلگیری قطب اقتدارطلب بدخشانی در برابر قطب مستقر در کندهار، هیچ تغییر میدانی ممکن نیست.
در منطق بدخشانیها: «مبارزهای که پایانش مأموریت باشد، نبودنش بهتر.» و به اصطلاح مشهور: «دیگی که در آن روایت اقتدارطلبی نجوشد، سر سگ بجوشد.» اصلاً مهم نیست.
پایان سخن اینکه: پنجسال گذشته تجربهای آموزنده برای تمام نیروهای سیاسی و نظامی حوزه مقاومت بود. تجربهای که بدون روایت اقتدارطلبی هیچگونه تغییری در میدان با روایتهای مأموریتطلبی و فریبنده با واژگان امکانپذیر نیست.
یک بازیگر خردمند سیاسی و اقتدارطلب بهخوبی میداند که مبارزه آزادیبخش تنها در هماهنگی با بازیگران جهانی و منطقهای و با روایت روشن و ریشهدار در تاریخ اقتدارطلبی ممکن است.
حالا خوشبختانه حوزه اقتدارطلبان بار دیگر در آستانه ورود به بازی سیاسی و انتقام تاریخی است.
امید است لااقل اینبار عناصر انگشتشمار نفهم، پرطمطراق و مأموریتطلب از همان آغاز کنار گذاشته شوند تا مسیر اقتدار دوباره منحرف نگردد؛ زیرا کارنامه سیاه آنان همواره تخریب اقتدارطلبان تاجیک و خدمت به اهریمن بوده است.
تاریخ را یکبار دیگر روایت اقتدارطلبان و قطب سیاسی حریف کندهار (بدخشان) در هماهنگی با سایر نیروهای اقتدارطلب خراسانی خواهد نوشت؛ تا آن زمان در سایه لطف و مهربانی خداوند مهرآفرین باشید!
جلالی