| تاریخ انتشار: ۱۲:۲۲ ۱۴۰۵/۲/۱۵ | کد خبر: 200065 | منبع: |
پرینت
|
|
نزدیک به یک سال از آن گذشته است، اما هنوز حسوحال آن لحظه در من تمام نشده است. هر بار که به آن روز فکر میکنم، گویا در همان فضای تاریک نفس میکشم؛ با همان اضطراب، سنگینی فضا و همان ترس. بعد از ظهر بود؛ یک بعد از ظهر گرم تابستانی در روزهای اخیر ماه سرطان، زمانی که آفتاب هنوز با سرسختی بر دیوارها میتابید و گرما در کوچهها موج میزد. روز پنجشنبه بود؛ روزی که قرار بود شبی شاد در پیش داشته باشد. آن شب محفل عروسی دختر خالهام بود و از صبح، خانه بوی آمادهگی میداد.
همهچیز از یک درخواست ساده مادرم شروع شد. مادرم از من خواست تا خانم برادرم را به آرایشگاه ببرم. ما هم بیهیچ تردید آماده شدیم و از خانه بیرون رفتیم. کوچهها آرام بودند، هوا گرم بود و همهچیز مثل روزهای قبل عادی به نظر میرسید؛ آنقدر عادی که هیچ نشانهای از آنچه در پیش بود، دیده نمیشد. خانهای که آرایشگاه در آن قرار داشت، از خانه ما نزدیک به ۲۰ دقیقه فاصله داشت و مسیر را پیاده رفتیم. قدمهایمان آرام بود و گفتوگوهای کوتاه، سکوت میانمان را میشکست. وقتی به کوچه آرایشگاه رسیدیم، از دور چشمم به یک موتر رنجر افتاد. همانجا ایستاده بود.
لحظهای مکث کردم. چیزی در دلم گفت برگردم، اما نادیدهاش گرفتم. با خود گفتم شاید اتفاق خاصی نیست. توجه خاصی نکردم و از آنجا رد شدیم. چند قدم دیگر جلو رفتیم. نزدیک دروازه که شدیم، دستم را بلند کردم تا دروازه را تکتک بزنم که ناگهان صدایی بلند شد: «ایستاده شوید! کجا میروید؟»
صدا آنقدر ناگهانی و خشن بود که لرزه به جانم انداخت. با این حال، سعی کردم خودم را ثابت نگه دارم. گفتم:
«خانه دوستم است، آمدهام به دیدنش.» اما پاسخ تند و بیوقفه آمد: «دروغ نگو! به ما گزارش رسیده که اینجا آرایشگاه است و شما دو تن هم در اینجا آرایشگر هستید.» با وجود ترس و اضطراب زیاد، باز هم گفتم: «ما خبر نداریم که اینجا آرایشگاه است یا نی، فقط به دیدن دوستم آمدیم و ما آرایشگر نیستیم.» اما آنها کوتاه نمیآمدند. میگفتند ثبوت دارند، میگفتند امروز هم دو عروس در همینجا آرایش شدهاند. هرچه بیشتر توضیح میدادم، کمتر پذیرفته میشد. یکی از آنها میگفت: «دروغ نگویید، ما ثبوت داریم شما هم در اینجا آرایشگر هستید و کار میکنید.»
در همین لحظه، دروازه با ترس و لرز باز شد. مادر فرخنده، از پشت در نیمهباز ظاهر شد. رنگ از چهرهاش پریده بود و صدایش میلرزید. گفت: «فقط چند نفر از اقارب ما که عروسی داشتند، دخترم آنها را آماده کرده، همین.» اما این کافی نبود. او با صدایی گرفته و بغضآلود که مملو از عذر و زاری بود، میگفت: «دخترم تنها نانآور خانه است. اگر وی کار نکند، ما گرسنه میمانیم. پدرش در ولایت است و برادرانش کوچکاند.» اما کلماتش، در برابر حرفها و ادعاهای آنها بیاثر بود. مادر فرخنده ما را به داخل خانه دعوت کرد. داخل خانه، سکوتی سنگین حاکم بود. عروس، با چهرهای نیمهآماده، گوشهای نشسته بود. دختران دیگر دست از کار کشیده بودند. آیینهها خاموش مانده بودند و هیچکس جرأت حرف زدن نداشت. ترس در چشمهای همه موج میزد…
از بیرون، صداها بالا میرفت. مادر فرخنده التماس میکرد، مردان همسایه وساطت میکردند. همه فقط یک چیز میخواستند: «یک فرصت دیگر… فقط یک بار.» اما پاسخها سخت و بیانعطاف بود و میگفتند: «کار آرایشگری ممنوع است. چرا خلاف دستور ما کار میکنید؟ باید به حوزه بروید.» در داخل، دختران با دستهای لرزان به خانوادههایشان تماس میگرفتند. بعضیها اشک میریختند، بعضیها در سکوت فرو رفته بودند. فضای خانه خفقانآور شده بود؛ گویا نفس کشیدن هم دشوار بود. در همین میان، دستور دادند: «همه وسایل را بیرون بیاورید.»
وسایل یکییکی جمع شد؛ آیینهها، برسها، لوازم آرایش؛ همه چیزهایی که تا چند لحظه پیش نشانه زیبایی و شادی بودند، حالا زیر نگاه تحقیرآمیز، بیارزش جلوه داده میشدند. یکی از آنها گفت: «این وسایل گند و کهنه را چرا آوردید؟ وسایل جدیدی را که استفاده میکنید، همهاش را بیاورید.» در حالی که فرخنده و مادرش عذر و زاری میکردند که بعد از این همه وسایل آرایشگریشان را جمع میکنند و دیگر کار نمیکنند و فقط آنها را به حوزه نبرند، سرانجام با اصرار بسیار همسایهها، آنها کمی عقب نشستند. مردان محل بارها عذرخواهی کردند و وعده دادند که این آخرین بار است. پس از بحثهای طولانی، آنها پذیرفتند که موقتاً بروند. اما پیش از رفتن، با لحنی تهدیدآمیز گفتند: «ما دوباره میآییم. اگر اینجا بسته نباشد، همهتان را به حوزه میبریم.» و رفتند. اما ترس نرفت.
سکوتی که بعد از آن در خانه نشست، از هر صدایی سنگینتر بود. هیچکس حرف نمیزد. فقط نگاهها بود که از ترس پر شده بود. ترس و اضطراب در چهرههای همه هویدا بود. ما هم دیگر نتوانستیم بمانیم. با عجله و دلهایی که هنوز میلرزید، آنجا را ترک کردیم. در راه، هیچکدام حرف نزدیم. اما همهچیز با ما میآمد؛ چهرههای رنگپریده، چشمهای پر از اشک و دستهای لرزان. و آن خانهای که دیگر شبیه یک آرایشگاه نبود؛ شبیه جایی بود که امید و آرامش در آن خاموش شده بود… و هنوز هم، هر بار که به آن بعد از ظهر فکر میکنم، میفهمم که بعضی لحظهها هرگز تمام نمیشوند؛ فقط در گوشهای از ذهن میمانند و با کوچکترین یادآوری، دوباره زنده میشوند.
ع. م
هشت صبح