| تاریخ انتشار: ۲۰:۵۳ ۱۴۰۵/۲/۱۴ | کد خبر: 200056 | منبع: |
پرینت
|
|
یکی از برجستهترین ویژگیهای رویکرد ادارۀ ترمپ در سیاست خارجی—نه در اهداف اعلامشده، بلکه در شیوههای ترجیحی آن—اعتماد مطلق به «قدرت سخت» امریکا و بیاعتنایی تقریباً کامل به آن چیزی است که همکار فقیدم، جوزف نای، «قدرت نرم» مینامید. نای قدرت نرم را «قدرت جاذبه» تعریف میکرد؛ یعنی توانایی یک کشور در واداشتن دیگران به انجام آنچه میخواهد، نه از طریق اجبار، بلکه به سبب داشتن ویژگیهایی که دیگران را به پیروی، همسویی و الگوگیری از آن ترغیب میکند. دولتهایی که از قدرت سخت فراوان برخوردارند، میتوانند دیگران را با زور، تهدید، یا ارایه کمک و حمایت وادار سازند؛ اما دولتهایی که از قدرت نرم سرشارند، از نفوذ بیشتری بهرهمند میشوند، زیرا دیگران میخواهند مانند آنان باشند، با اصولشان موافقت دارند، یا آنان را موفق، جذاب و حتی «مد روز» میپندارند.
یک واقعگرای خوب مانند من، هرگز اهمیت قدرت سخت را کوچک نمیشمارد؛ برعکس، دستیابی به قدرت نرم گسترده بدون پشتوانۀ قابل ملاحظۀ قدرت سخت دشوار است. با این حال، ممکن است کشوری قدرت سخت فراوان داشته باشد، اما از قدرت نرم اندکی یا هیچ بهرهمند نباشد؛ چنانکه روسیۀ ولادیمیر پوتین این امر را نشان داده است. در حالت ایدهآل، یک دولت میکوشد هر دو نوع قدرت را به مقدار زیاد در اختیار داشته باشد، زیرا داشتن قدرت نرم گسترده سبب میشود دیگران بهگونهای طبیعی به انجام خواستهای آن تمایل یابند و نیازی به استفاده مکرر از قدرت سخت نباشد. نای باور داشت که ترکیب قدرت سخت و نرم در امریکا، این کشور را در تعامل با جهان خارج از مزیتهای عظیمی برخوردار ساخته است؛ و همین امر یکی از دلایل خوشبینی او نسبت به آیندۀ امریکا و تردیدش در برابر پیشبینیهای افول آن بود. با این همه، در پایان عمر حرفهایاش، حتی او نیز نگران کاهش جذابیت جهانی امریکا شده بود.
در دورۀ «ترمپ ۲.۰»، این باور که قدرت سخت بهتنهایی کفایت میکند، بهوضوح نمایان است. این اداره از تهدید تعرفههای گمرکی برای واداشتن شرکای تجارتی به پذیرش توافقهای یکجانبه اقتصادی استفاده کرده و علیرغم فیصلۀ ستره محکمه که این اقدامات را باطل دانسته، بر ادامۀ آن تأکید دارد. همچنان، این اداره در بیش از نیمدوجین کشور از نیروی نظامی استفاده کرده و در عین حال، به کشتن قاچاقبران مظنون مواد مخدر در حوزۀ بحیرۀ کارائیب و اقیانوس آرام ادامه میدهد، حتی در حالی که هویت آنان مشخص نیست، اثبات نشده که همۀ آنان واقعاً در قاچاق مواد مخدر دخیلاند، و خود اداره نیز اذعان دارد که این اقدامات تأثیر اندک یا هیچ تأثیری بر دسترسی به مواد مخدر غیرقانونی نخواهد داشت.
رییسجمهور دونالد ترمپ بارها رهبران دیگر جهان را به ضعف متهم کرده، به رییسجمهور اوکراین، ولودیمیر زلنسکی، گفته است که «برگ برندهای در دست ندارد» و بنابراین باید با روسیه به توافق برسد، و محاصرۀ اقتصادی کوبا را برای تشدید فقر مردم عادی و واداشتن نظام آن کشور به تسلیم، تشدید کرده است. افزون بر این، دیپلماسی کنار گذاشته شد و جنگی غیرضروری و بدون تحریک قبلی علیه ایران آغاز گردید، با این تصور نادرست که نظام ایران بهسرعت فرو میپاشد و حکومتی مطابق میل امریکا جایگزین آن خواهد شد.
آنچه در این تمرکز افراطی بر قدرت سخت بیش از همه چشمگیر است، این است که تلاش اندکی برای پنهانسازی، مشروعیتبخشی یا توجیه استفاده از آن صورت میگیرد. بیشتر کشورها گاهگاهی دست به اقدامات ناخوشایند میزنند، و قدرتهای بزرگ بیش از دیگران چنین میکنند؛ اما معمولاً میکوشند مشت آهنین خود را در دستکش مخملین توجیهات هنجاری پنهان سازند. اما ادارۀ ترمپ چنین نمیکند؛ بلکه گویی از نقض هنجارهای تثبیتشده و وارد آوردن رنج به دیگران، آشکارا خشنود میشود. زمانی که رییسجمهور تهدید به نابودی تمدن ایران میکند، یا وزیر دفاع قوانین بینالمللی را نادیده گرفته و اعلام میدارد که نیروهای امریکایی به دشمنان «هیچ امانی نخواهند داد»—که خود میتواند جنایت جنگی محسوب شود—روشن است که هدف آنان ارعاب است نه اقناع، اجبار است نه جذب. شعار نانوشته آنان چنین مینماید: «قویترین بودن یعنی هرگز مجبور نبودن به عذرخواهی.»
این بزرگداشت قدرت سخت با تلاشهای نظاممند برای تضعیف نهادها و سیاستهایی همراه بوده که زمانی امریکا را برای دیگران جذابتر میساخت. ادارۀ انکشاف بینالمللی ایالات متحده بهگونهای ناگهانی توسط ایلان ماسک و برنامه «DOGE» برچیده شد، که زندگی میلیونها انسان در سراسر جهان را به خطر انداخت و چهرۀ امریکا را خودسر و بیتفاوت جلوه داد. همچنان، تلاش شد شبکۀ نشراتی «صدای امریکا» تعطیل گردد، که با مداخلۀ محکمه و مخالفت نادر کنگره متوقف شد.
وزیر خارجۀ امریکا، مارکو روبیو، ایالات متحده را از بیش از ۶۰ سازمان بینالمللی خارج ساخته، دهها پُست دیپلوماتیک را خالی گذاشته، و کشور را در نشستهای مهم بینالمللی بدون نماینده رها کرده است. عملیاتهای خشونتآمیز ادارۀ مهاجرت و گمرک و کشتار معترضان بیگناه، چهرۀ ناخوشایندی از امریکا را به جهان نشان داده است. همچنین، حملات دوامدار بر نظام تحصیلات عالی—که پیشتر یکی از برجستهترین نمادهای اعتبار و قدرت نرم امریکا بود—دانشگاهها و کالجهای امریکایی را برای محصلان خارجی کمتر جذاب ساخته است. این اقدامات نه تنها بر منابع مالی نهادهای علمی اثر منفی میگذارد (که شاید هدف نیز همین باشد)، بلکه سبب میشود شمار کمتری از دانشجویان خارجی در امریکا تحصیل کنند؛ تجربهای که معمولاً آنان را حتی بیش از گذشته به امریکا متمایل میسازد. مجموع این عوامل بهخوبی توضیح میدهد که چرا تصویر چین در جهان در حال بهبود، و تصویر امریکا در حال افول است.
من نخستین کسی نیستم که به این حملۀ نظاممند علیه برتری قدرت نرم امریکا اشاره میکنم؛ آنچه مایه شگفتی است، این است که چرا مقامهای این اداره خود متوجه این روند نیستند. آیا آنان درک نمیکنند که اتکای بیش از حد به قدرت سخت—و تلقی استفاده از نیروی نظامی نه بهعنوان ضرورتی نادر و ناخواسته، بلکه بهعنوان عملی قابل افتخار—سبب میشود کشورهای دیگر تمایل کمتری به همکاری با امریکایی داشته باشند که بیثبات، انتقامجو و بالقوه تهدیدکننده به نظر میرسد؟ آیا هرگز این ضربالمثل قدیمی را نشنیدهاند که «با عسل میتوان مگسهای بیشتری را جذب کرد تا با سرکه»؟
به گمان من، ماجرا چنین است:
نخست، از رییسجمهور گرفته تا سطوح پایینتر، جهانبینی این اداره دنیا را به «قویها» (برندگان) و «ضعیفها» (بازندگان) تقسیم میکند و هرگونه مصالحه با طرفهای ضعیف را نوعی شکست میداند. از همینرو، گرایش به خودنمایی، لفاظی، و اتخاذ رویکردی بیامان—even در برابر خفیفترین انتقاد یا مخالفت—بهوضوح دیده میشود؛ چه رسد به حملات بیملاحظه بر کشورهایی که بهگونهای سنتی طرفدار امریکا بودهاند، مانند کانادا یا دنمارک. لافزنیهای مردانه وزیر دفاع، پیت هگست، دربارۀ «اخلاق جنگجویی» و لذت «مرگآفرینی»، و اظهارات استیفن میلر، مشاور قصر سفید، مبنی بر اینکه «قوانین آهنین تاریخ» سلطۀ قویها را توجیه میکند، از آشکارترین نمونههای این دیدگاهاند. با این حال، آنان تنها کسانی نیستند که باور دارند بازیگران قدرتمند میتوانند بهسادگی به دیگران دستور دهند و انتظار اطاعت داشته باشند. به یاد داشته باشید: این افراد توسط رییسجمهوری منصوب شدهاند که آشکارا گفته بود ستاره بودن، مزاحمت جنسی نسبت به زنان را قابل قبول میسازد. در چنین جهان (بی)اخلاقی، قواعد تنها برای دیگران است.
نویسنده: استیفن ام. والت - ستوننویس مجلۀ «فارین پالیسی» و استاد روابط بینالملل در دانشگاه هارورد
منبع: فارن پالیسی
سمیر بیات