| برخلاف اهداف اعلامشده جنگ، ایران نشان داد که یک دولت واقعی با انسجام نهادی و سیاسی است، نه ساختاری صوری و شکننده... | ||||
| تاریخ انتشار: ۲۲:۴۴ ۱۴۰۴/۱۲/۱۲ | کد خبر: 178977 | منبع: |
پرینت
|
|
پس از گذشت سه روز از آغاز جنگ علیه ایران، میتوان به نکات زیر اشاره کرد:
۱. سردرگمی سیاسی و استراتژیک آمریکا:
ادارهی Donald Trump دچار نوعی آشفتگی و بیبرنامگی آشکار شده است؛ زیرا بدون داشتن چشمانداز روشن یا راهبرد مشخص برای مرحله پس از ضربه نخست، وارد جنگ شد. چنین به نظر میرسد که اصل حاکم بر تصمیمگیری «اول اجرا، بعداً فکر» بوده است.
۲. افتادن در دام «الگوی ونزوئلا»:
دولت ترامپ در توهم تکرار سناریوی Nicolás Maduro در مورد ایران گرفتار شد؛ با این تصور که یک عملیات برقآسا توسط نیروهای ویژه علیه رأس هرم رهبری، به فروپاشی فوری نظام، شورش مردمی و روی کار آمدن یک جریان همسو خواهد انجامید؛ اما واقعیت، شکست کامل این فرضیه را نشان داد.
۳. شکست «روایت» و تضاد اهداف:
دولت آمریکا نتوانست جنگ را برای افکار عمومی خود توجیه کند؛ زیرا اهداف اعلامشده پیوسته تغییر میکرد: گاهی «تغییر نظام»، گاهی «برنامه هستهای»، زمانی «توان موشکی» و زمانی دیگر «بازوهای منطقهای». این تناقض آشکار در اظهارات مقامات نشان داد که بدون یک روایت منسجم—even اگر گمراهکننده باشد—پیروزی در
جنگ ممکن نیست.
۴. آشکار شدن «دستور کار اسراییل»:
در برابر فروپاشی روایت رسمی، این باور در میان افکار عمومی آمریکا تقویت شد که این جنگ در اصل برای تأمین منافع Israel است. این امر احتمالاً مخالفت مردمی را افزایش خواهد داد، بهویژه پس از برنامه Tucker Carlson که در آن، ناتوانی ترامپ در برابر پایگاه محافظهکارش برجسته شد؛ موضوعی که میتواند پیامدهای سیاسی عمیقی در آینده نزدیک داشته باشد.
۵. هدفگیری ثبات خلیج:
روایت تازه و نگرانکنندهای شکل گرفته که یکی از اهداف اسراییل از این جنگ، تضعیف و بیثباتسازی کشورهای خلیج از طریق کشاندن آنان به درگیری مستقیم با ایران است؛ امری که میتواند به بازنگریهای مهم راهبردی در آینده منجر شود.
۶. انسجام دولت ایران:
برخلاف اهداف اعلامشده جنگ، ایران نشان داد که یک دولت واقعی با انسجام نهادی و سیاسی است، نه ساختاری صوری و شکننده. آشکار شد که تهران برای چنین سناریویی آمادگی داشته و حتی شاید در انتظار آن بوده است؛ موضوعی که به آن امکان داد ابتکار عمل را در دست گیرد و ریتم نبرد را مدیریت کند، در حالی که واشنگتن و تلآویو در دام غرور راهبردی گرفتار شدند.
۷. شکنندگی چتر امنیتی خلیج:
روشن شد که کشورهای خلیج، با وجود توان مالی بالا، از نظر راهبردی در وضعیت آسیبپذیر قرار دارند؛ زیرا وابستگی بیش از حد به حمایت آمریکا به یک خطای تاریخی بدل شده است. همچنین مشخص گردید که پایگاههای نظامی آمریکا در برخی موارد به جای تضمین امنیت، به بار امنیتی برای کشورهای میزبان تبدیل شدهاند.
۸. خطر طولانیشدن و بینالمللیشدن جنگ:
در صورت نبود تحول ناگهانی (مانند استفاده از سلاح هستهای)، احتمال طولانیشدن جنگ بیشتر است. هرچه درگیری ادامه یابد، هزینههای نظامی، اقتصادی و روانی برای آمریکا و متحدانش افزایش خواهد یافت و این امر میتواند روسیه و چین را به مداخله مستقیم ترغیب کرده و بحران را به سطح یک جنگ جهانی واقعی ارتقا دهد.
۹. بنبست گزینههای پایان جنگ:
هیچ گزینهای برای پایان جنگ به سود واشنگتن و متحدانش به نظر نمیرسد؛ حمله زمینی—اگر رخ دهد—به یک جنگ فرسایشی و پرهزینه تبدیل خواهد شد که نه آمریکا، نه اسراییل و نه کشورهای خلیج توان تحمل آن را دارند. گزینه هستهای نیز فاجعهای وجودی برای همگان خواهد بود.
۱۰. کمهزینهترین راه خروج:
شاید کمضررترین گزینه این باشد که کنگره آمریکا بتواند ترامپ را مهار کرده و عملیات نظامی را متوقف سازد، سپس مسیر مذاکره در پیش گرفته شود؛ مذاکراتی که احتمالاً بیش از هر طرف دیگری به سود ایران تمام خواهد شد.
آمریکا و متحدانش دور نخست این جنگ را باختهاند؛ اما مهمتر از آن، آنان نبرد روایت و جنگ روانی را نیز از دست دادهاند.
بقلم: د.خلیل العنانی
ترجمه: د.فضل الهادي وزین