| انگلیس در نظم جدید نقش تنظیمکننده پشتپرده را ایفا میکند. استفاده از میانجیهایی چون خلیلزاد و پذیرش ساختار قومیتمحور قدرت، بخشی از این رویکرد است | ||||
| تاریخ انتشار: ۱۸:۲۷ ۱۴۰۴/۱۰/۲۲ | کد خبر: 178695 | منبع: |
پرینت
|
|
در ماههای اخیر، شاهد رفتوآمدهای مکرر زلمی خلیلزاد به کابل بودهایم. سفرها در شرایطی صورت میگیردند که نام «افغانستان» در سند دکترین امنیت ملی ایالات متحده آمریکا بهطور رسمی ذکر نشده و ظاهراً این جغرافیا از اولویتهای استراتژیک واشنگتن خارج شده است. پرسش بنیادین مطرح میشود، که ارچند جغرافیای به نام افغانستان در مرکز توجه رسمی آمریکا قرار ندارد اما چرا یکی از چهرههای کلیدی سیاستگذاری غرب همچنان در آن جغرافیا فعال است؟
در این جستار می کوشم پاسخ این پرسش را بدهم. من موضوع را ایدیولوژیک میبینم یعنی پیوند میان نیولیبرالیسم و نیوکانزروتیسم، که خلیلزاد در گذشته و تا به حال یکی از باورمندان آن است. او سالهاست که سیاست خارجی شبکهمحور آمریکایی را با سیاستهای قومی گره زده است و اکنون میخواهد در بازی بزرگ پسا نظم هژمونیک جایگاهی برای جغرافیای قومی اش جستجو کند. زلمی خلیلزاد یک کنشگری چندلایه است که همزمان حامل منطق نظم جهانی نیولیبرال و منافع قومی و سیاسی در جغرافیای بهنام افغانستان می باشد.
۱. چارچوب نظری نیولیبرالیسم؛
نیولیبرالیسم، آنگونه که دیوید هاروی توضیح میدهد، صرفاً یک پروژه اقتصادی نیست، بلکه الگویی برای ساماندهی قدرت، دولت و جامعه نیز میباشد که از دهه ۱۹۸۰ تمامی حوزههای حکمرانی، از جمله امنیت و سیاست خارجی، را در کشور های غربی دربر گرفته است. در این منطق، دولت نه حذف میشود و نه تضعیف، بلکه از مداخلهگر مستقیم به تنظیمکننده و ناظر تغییر نقش میدهد.
از دور اشاره و از دوران رونالد ریگن اشاره میکنم. از آن زمان پیوند نیولیبرالیسم اقتصادی با سیاست خارجی به نقطه عطف مبدل شد. در حالی که دولت در حوزههای رفاهی عقب نشست، شبکههای فراملی، اندیشکدهها و کنشگران غیردولتی در سیاست خارجی تقویت شدند. سیاست خارجی بهتدریج از فرآیند نهادی به فرآیند شبکهای و خصوصی مبدل شد؛ که افراد بیش از نهادها حامل پروژههای سیاسی شدند.
در این چارچوب، زلمی خلیلزاد نمونه بارز کنشگری است که میراث این دوره را با خود حمل میکند و امروز نقش مهارکننده و تنظیمکننده اوضاع میان طالبان و قدرتهای دخیل را ایفا میکند.
چون بحث من در باره خلیلزاد است و او به حیث یک نیوکانسرواتیف امریکایی شهرت دارد. بدون مکث به تمایز هردو ایدیولوژی اینجا هرچند کوتاه ولی می خواهم به دگردیسی نیولیبرالیستی وی نیز تماس بگیرم.
نیوکانسروتیسم، بهویژه پس از ۱۱ سپتمبر، بر مداخله فعال در امور داخلی دیگر کشور ها، دولتسازی و بازسازی ایدیولوژیک تأکید داشت. پروژه دولتسازی در جغرافیای به نام افغانستان به گونه روشن بازتابی از برخورد و پروژه نیوکانزروتیستی با عناصر زیاد نیولیبرالی بود. شکست آن پروژه در واقع شکست هردو ایدیولوژی در جغرافیای نفرین شده به نام افغانستان بود. اما خلیلزاد این بار از نیولیبرالیسم که در اروپا جایگاه دارد و رهبری آن را لندن مینماید، میخواهد برای اهدافش استفاده کند.
با وجود پرورشیافتگی خلیلزاد در نهادهای آکادمیک و سیاسی آمریکایی، هویت قومی و حافظه سیاسی او نقشی تعیینکننده یی در کنشهایش داشته است. او برخاسته از بستر اجتماعی و قومی پشتون است؛ بستری که ساختار قدرت در جغرافیای به نام افغانستان را بهطور تاریخی تعریف کرده است. بررسی عملکرد او در دورههای مختلف به ویژه ۳۰ سال پسین نشان میدهد که حفظ محوریت پشتونها/افغانها در ساختار قدرت، مستقل از شکل نظام سیاسی، همواره برای او اهمیت درجه اول داشته است ـ خواه در دولتهای مورد حمایت غرب و خواه در حاکمیت طالبان.
از این منظر، رفتوآمدهای خلیلزاد به کابل را تنها میتوان در چارچوب مدیریت اوضاع به سود نظم حاکم قومیتمحور باید تحلیل کرد!
اگر در بالا از رابطه نیوکانسرواتیسم و نیولیبرالیسم در جغرافیای به نام افغانستان یاد کردم، در ادامه می خواهم از تعارض آنها یادی کنم.
۲. نیوکانزروتیسم در برابر نیولیبرالیسم در جغرافیای بهنام افغانستان؛
پس از مداخله ایالات متحده آمریکا در سال ۲۰۰۱ ، جغرافیای به نام افغانستان به آزمایشگاهی برای بازسازی نظم لیبرال جهانی مبدل گردید. تدوین قانون اساسی، ایجاد نهادهای متمرکز و تأکید بر هویت تحمیلی «افغان» بازتاب این نگاه بودند. با این حال، حتی در اوج آن پروژه، محوریت قومیت از معادله قدرت حذف نشد. قانون اساسی قومی ماند و حاکم دست نشانده در زیر نام انتخابات، همیشه افغان باقی ماند. در همهی آن احوال مهندس اصلی خلیلزاد بود.
اشتباه نیست اگر خلیلزاد را یکی از معماران نظم پساطالبانی 1.0، دولتسازی ناکام غرب و منطق سنتی قدرت قوممحور افغانی خواند. حمایت از کرزی و تقویت نخبگان پشتون نشاندهنده بخش کوچک مشت نمونه خروار است.
ناکامی دولتسازی و هزینههای سنگین، افغانستان نامنهاد را از پروژه بازسازی به مساله مدیریت تبدیل کرد. در چارچوب جدید، طالبان بهعنوان نیرویی «کارآمد» برای کنترل جغرافیا پذیرفته شدند؛ نه از سر همسویی ایدیولوژیک، بلکه در منطق کاهش هزینه و مهار بیثباتی.
غرب در رأس ایالات متحده آمریکا بیرون شد و با خود گروههای بزرگ از نخبگان را بیرون ساختند. آمریکا رفت و جایش را بریتانیا میخواهد پر کند.
بریتانیا با تجربه تاریخی مدیریت غیرمستقیم، در نظم جدید نقش تنظیمکننده پشتپرده را ایفا میکند. استفاده از میانجیهایی چون خلیلزاد و پذیرش ساختار قومیتمحور قدرت، بخشی از این رویکرد است.
حالا می توان گفت که نوعی جابهجایی نقشها میان آمریکا، بریتانیا و روسیه در حال شکل گیری است.
در حالی که آمریکا تمرکز خود را بر رقابت با چین، پرداختن به قاره آمریکا و موضوعات داخلی معطوف کرده است، برعکس بریتانیا نقش فعالتری در تنظیم سیاسی و اطلاعاتی جغرافیای بهنام افغانستان و مناطق وسیعتری که بخش از حوزه «بازی بزرگ» کلاسیک بود، ایفا میکند.
روسیه ضمن پرهیز از مداخله پرهزینه، از شکلگیری وضعیت «بیثباتی مدیریتشده» که توسط بریتانیا مدیریت می شود، به شدت نگران است. این نگرانی را چین و ایران نیز دارند. در فضایی ایجاد شده خلیلزاد را میتوان به حیث یکی از مجریان اصلی بازی بزرگ جدید دانست!
سخن پایانی
رفتوآمدهای مکرر زلمی خلیلزاد به کابل را نمیتوان با تبیینهای سادهای چون «سفر شخصی» یا «ابتکار فردی» توضیح داد. این رفتوآمدها بازتاب تحولی عمیق در منطق سیاست خارجی اروپای غربی و در پیشاپیش بریتانیا پایان جهان تک قطبی باید درک کرد؛ که در آن نیولیبرالیسم از مرکزیت ایالات متحده آمریکای دوران دونالد ترامپ به سوی بریتانیا جایگزین شده و مدیریت بیثباتی را به مناطقی که در سده ۱۹ بخش ژیوپولتیک آن بود، بر میگرداند.
آنارشی ایروآسیا در پیش است و دیده میشود که خلیلزاد در آن نقش جدید به عهده میگیرد!
احمد رشاد میرزاده
>>> اینقدر لیزم لیزم ندارد بحاطر دوتبعه اسیرامریکائی نزد امارت است