| آیا ما واقعاً از سرزمین خود مهاجرت کردهایم، یا هنوز بخشی از وجودمان در همان کوچههای قدیمی، پشت همان دیوارهای بلند سنت، زندانی مانده است؟ | ||||
| تاریخ انتشار: ۱۵:۰۶ ۱۴۰۵/۸/۸ | کد خبر: 201183 | منبع: |
پرینت
|
|
دختری که در کوچههای کابل جا ماند؛ زنی که در غرب دوباره خود را یافت!
من بسیار جوان بودم که به آلمان آمدم؛ دختری که همزمان مادر بود و بار سنگین مسوولیتهای زندگی را بر دوش میکشید. به سرزمینی آمده بودم که همهچیزش برایم بیگانه بود؛ از زبان و فرهنگش گرفته تا محیط و آدمهایش. در آن سرزمین ماندم، سالها و دههها...
در فراز و نشیب زندگی، گاهی چنان درگیر مسوولیتها و مبارزه برای ادامه دادن شدم که خودم را گم کردم. تجربههای تازه، دشواریها و زخمهای زندگی، بهتدریج از من زنی ساختند که دیگر آن دختر معصوم شرقی نبود. زنی که ناگزیر شد وارد کارزار زندگی شود، زرهی بر تن کند و دیواری پولادین میان خود و آسیبهای پیرامونش بسازد؛ مبادا کوچکترین ضربهای دوباره او را از پا درآورد.
اما امروز، پس از گذشت دههها، دوباره به جستوجوی همان دختری رفتهام که روزی در کوچههای کابل جا گذاشتم؛ دختری که بخشی از وجودش در شرق ماند و بخش دیگری از هویتش در غرب شکل گرفت.
در تمام این سالها، یک پرسش ذهنم را رها نکرده است: چرا ما دختران و زنان شرقی چنان با محدودیتها و سختگیریهای محیط خود خو میگیریم که سرانجام حتی سادهترین خوشیهای زندگی را نیز از خود دریغ میکنیم؟
به ما میگفتند: نخند! بلند خندیدن برای دختر خوب نیست. و ما بهتدریج خندههایمان را فرو خوردیم.
میگفتند: آرایش نکن! دختر خوب از این کارها نمیکند. و ما حتی برای رسیدگی به زیبایی و جسم خود احساس گناه کردیم.
در انتخاب لباس ما دخالت میشد و از آشکار شدن زیباییهای طبیعی بدن خود شرم داشتیم؛ گویی زن بودن و زیبا بودن، چیزی بود که باید بابت آن عذرخواهی میکردیم.
به ما میآموختند که به همسر و خانواده همسر احترام بگذاریم، سکوت کنیم و زبان به اعتراض نگشاییم. درست از همینجا بود که حق دفاع از خود را از بسیاری از ما گرفتند. ما یاد گرفتیم برای حفظ خانواده، حتی از خویشتن بگذریم؛ به مادری تبدیل شویم که خود را قربانی میکند تا سقف خانه فرو نریزد، حتی اگر زیر همان سقف، درد و اندوه هر روز عمیقتر شود.
و تلختر از همه اینکه گاهی سالها زندگی میکنیم، بیآنکه فرصت کنیم خودمان را بشناسیم و زندگی را آنگونه که دوست داریم تجربه کنیم. سرانجام روزی از این جهان میرویم، در حالی که امانت خداوند، یعنی زندگی، را تقریباً دستنخورده با خود میبریم؛ با آرزوهایی که هرگز مجال تحقق نیافتند.
حتی در لحظه وداع نیز گاهی هویت مستقل ما نادیده گرفته میشود. در بسیاری از خانوادهها و آگهیهای وفات، زن را نه با نام خودش، بلکه بهعنوان مادر یا همسر مردی معرفی میکنند. گویی زنی که تمام عمر زیسته، رنج کشیده، اندیشیده و آرزو داشته است، هرگز نام و هویتی جداگانه نداشته است.
زنانی که نه فرصت شناختن خویشتن را یافتهاند و نه مجال تجربه کردن زندگی را؛ زنانی که گویی همان دختر نوجوانی را که روزی در جایی از مسیر زندگی گم کردهاند، هرگز دوباره نیافتهاند.
دردناک این است که هنوز هم بسیاری از دختران نسل بعد از ما، همان محدودیتها و رنجهایی را تجربه میکنند که ما سالها با آنها زیستهایم. حتی مهاجرت به کشورهای غربی نیز نتوانسته است همه ما را از قید و بند این باورها و سنتها رها کند. گاهی جغرافیا عوض میشود، اما زندان ذهنی همچنان پابرجا میماند.
شاید مردان جامعه ما نیز در حصار انتظارات و دشواریهای خود گرفتار باشند؛ اما من امروز از جایگاه یک زن مینویسم، از تجربه زیسته خودم و از پرسشهایی که سالها در دلم انباشته شدهاند.
من از مقطعی از زندگی تصمیم گرفتم با خودم آشتی کنم؛ دوباره خودم را بیابم و به آن دختر گمشده فرصت بازگشت بدهم. شاید به همین دلیل است که آن زن زیبا، آزاد، عاشق و سرزنده شرقی در شعرهایم دوباره متولد شد؛ زنی که حالا میتواند بخندد، دوست بدارد، زیبایی را تجربه کند، اعتراض کند و بیآنکه از قضاوت دیگران بترسد، خودش باشد.
من باور دارم زن بودن نباید به معنای چشمپوشی از زندگی باشد. احترام به خانواده نباید به بهای بیاحترامی به خویشتن تمام شود و سنت نباید آنقدر سنگین باشد که مجال نفس کشیدن را از انسان بگیرد.
و حالا میخواهم از شما بپرسم:
چرا ما زنان و دختران افغانستانی، حتی وقتی به کشورهای غربی مهاجرت میکنیم و در جامعهای با آزادیهای بیشتر زندگی میکنیم، هنوز هم گاهی خود را ملزم به رعایت همان سنتهایی میدانیم که سالها شادی، انتخاب، استقلال و حتی حق ساده زندگی کردن را از ما گرفتهاند؟
آیا ما واقعاً از سرزمین خود مهاجرت کردهایم، یا هنوز بخشی از وجودمان در همان کوچههای قدیمی، پشت همان دیوارهای بلند سنت، زندانی مانده است؟
شما چه فکر میکنید؟
نادیه فضل