| تاریخ انتشار: ۱۶:۲۴ ۱۴۰۵/۷/۲۵ | کد خبر: 201107 | منبع: |
پرینت
|
|
زندگی مردم بدخشان، واقعاً فاجعهای بزرگ انسانی و تراژدی دردناک سدهٔ بیستویکم است. گستردگی این فاجعه، هماندازهٔ وجدان کسانی است که برای بقای این هیولای وحشتناک لابیگری میکنند. آنان بر پایهٔ همان ریشههای پوسیدهٔ قبیلهای، حتی نمیخواهند تحصیلکردگانشان نیز از بند زنجیرهای آهنین و زنگزده قبیله ای رها شوند.
بدخشان طبیعتی زیبا، مردمی بااستعداد و برخوردار از ذوقی چشمگیر در شعر و ادب، و تاریخی درخشان دارد. با اینهمه، مردم این سرزمین با وجود ثروت عظیم زیرزمینیاش، همچنان در فقر بهسر میبرند. لاجورد بدخشان از روزگار فراعنهٔ مصر، از راه ابریشم به مصر میرسید؛ و امروز، از سنگفرش خانههای سرمایهداران پاکستانی گرفته تا بازارهای جهانی، ردّ این ثروت را میتوان دید. از لعل کمیاب بدخشان چه بگویم؛ همان گوهری که شاعران، لب معشوق را به آن تشبیه کرده و وارد جهان ادبیاتش ساختهاند. مگر درخشندگی لعل بدخشان بر تاج شاهان و بر دست و گردن زیبارویان را فراموش کردهاید؟
دریغا که سالها ذرات طلا را از رودخانهٔ کوکچه ریگشویی کردند. تراژدی زمانی به اوج رسید که در سالهای اخیر، معدن بزرگی، در واقع، کوهی از طلا ، فروریخت و درخشندگیاش چشمهای کور طالبان را خیره کرد؛ طالبانی بیکار و بیروزگار، بیبهره از عایدات ملی و دولتی. معدن به اقامتگاه دزدان و چپاولگران و صحنهٔ جنگ میان گروههای چپاولگر طالب بدل شد. سهم مردم بومی بدخشان از این ثروت عظیم چیست؟
مردم بدخشان هر روز در دریای خروشان کوکچه غرق میشوند؛ زیرا پل و پلچک ندارند، سرک ندارند، بیمارستان و دانشگاه ندارند و از پناهگاه نیز محروماند. سهمشان زندگی زیر آوار برفکوچها و سیلابهاست. در فقر و گرسنگی بهسر میبرند؛ دوا ندارند، داکتر ندارند. بر فراز این همه ثروت زیرزمینی، گرسنه و پابرهنه ایستادهاند و شاهد تاراج معادنشان و مرگ انسانیتاند.
ثریا بها