| جامعهای که عقل را فقط برای اجرای فرمان میخواهد، شهروند نمیسازد تابع میسازد. آینده جامعه، نه با عقلِ مزدور، بلکه با عقل آزاد و خودبنیاد ساخته میشود | ||||
| تاریخ انتشار: ۱۸:۲۷ ۱۴۰۵/۶/۱۱ | کد خبر: 200823 | منبع: |
پرینت
|
|
یکی از مهمترین پرسشهای فلسفه مدرن این است که: آیا هرجا عقل وجود دارد، الزاماً عقلانیت یعنی رفتار عاقلانه نیز وجود دارد؟ پاسخ لزوماً مثبت نیست. انسان میتواند بسیار حسابگر، باهوش و حتی دانشمند باشد، اما عقل خود را در خدمت هدفی قرار دهد که خود هرگز درباره درستی آن پرسش نکرده است. از همینجا تفاوت میان عقل ابزاری و عقل خودبنیاد آشکار میشود.
عقل ابزاری، عقلی است که بیشتر به این پرسش پاسخ میدهد: «چگونه به هدف برسیم؟» بهترین وسیله، سریعترین راه، مؤثرترین روش و کمهزینهترین ابزار را پیدا میکند اما ممکن است درباره خودِ هدف نپرسد که «آیا این هدف درست، عادلانه و انسانی است؟»
عقل خودبنیاد یک گام فراتر میرود. فقط نمیپرسد «چگونه؟»، بلکه میپرسد: «چرا؟ برای چه؟ آیا این هدف درست است؟ آیا این قانون عادلانه است؟ آیا این تصمیم با کرامت انسان سازگار است؟» بنابراین عقل خودبنیاد تنها ابزار رسیدن به هدف نیستبلکه درباره خودِ هدف نیز داوری میکند.
این تفاوت، یکی از مهمترین درسهای تاریخ بشر است. هیتلر با بیعقلی حکومت نمیکرد. در نظام او مهندسان، پزشکان، دانشمندان و مدیران متخصص حضور داشتند و دستگاه عظیم اداری و فنی برای اجرای سیاستهای رژیم به کار گرفته میشد. مساله این نبود که عقل وجود نداشت مساله این بود که عقل و دانش در بسیاری از موارد به ابزار تحقق یک ایدیولوژی نژادی تبدیل شده بود. عقل میتوانست بپرسد «چگونه این سیاست را اجرا کنیم؟»، اما وقتی حق پرسش درباره «آیا این سیاست اساساً انسانی و اخلاقی است؟» از عقل گرفته شد، عقل به خدمت ایدیولوژی درآمد.
این همان خطری است که در همه نظامهای ایدیولوژیک میتواند پدیدار شود. وقتی یک ایدیولوژی خود را حقیقت نهایی بداند، دیگر عقل را برای داوری درباره اصل آن نمیخواهد عقل را برای تفسیر، توجیه و اجرای آن میخواهد. در این وضعیت، عقل از جایگاه داور پایین میآید و به مهندس ایدیولوژی تبدیل میشود.
از این منظر، حتی ممکن است یک جامعه مملو از مدرسه، دانشگاه، تکنولوژی و متخصص باشد، اما اگر پرسشهای بنیادی ممنوع باشند، هنوز از عقل خودبنیاد فاصله داشته باشد. دانشمند میتواند ابزار بسیار پیچیدهای بسازد اما این پرسش که این ابزار برای چه هدفی به کار میرود، دیگر پرسش علمیِ صرف نیست پرسشی عقلانی، اخلاقی و انسانی است.
در سنت دینی نیز مساله پیچیدهتر میشود. قرآن بارها انسان را به تفکر، تعقل و تدبر دعوت میکند. اما میتوان پرسید: آیا این عقل، مجاز است درباره خودِ گزاره دینی نیز آزادانه داوری کند، یا وظیفهاش فقط فهم، تفسیر و دفاع از آن گزارهها است؟
اگر عقل فقط برای فهم و توجیه یک حقیقت از پیش تعیینشده به کار گرفته شود، نقش آن بیشتر ابزاری است. اما اگر عقل بتواند حتی درباره فهم انسان از دین، تفسیر شریعت و پیامدهای اجتماعی یک حکم پرسش کند، به عقل خودبنیاد نزدیک میشویم.
در اینجا باید میان دین و تفسیر انسانی از دین نیز تفاوت گذاشت. حتی اگر مؤمن، وحی را حقیقتی الهی و مقدس بداند، فهم انسان از وحی همچنان یک فهم انسانی است. انسان مفسر است و تفسیر او میتواند محدود، تاریخی و خطاپذیر باشد. بنابراین، تقدیس تفسیر انسانی و ممنوع کردن پرسش درباره آن، در واقع محدود کردن عقل است.
وقتی یک حاکم دینی میگوید «عقل در اینجا جایگاهی ندارد»، باید پرسید منظورش کدام عقل است؟ اگر منظور عقل حسابگر و ابزاری باشد، معمولاً هیچ نظام قدرتی با آن مشکل ندارد حکومت برای اداره اقتصاد، ساختن جاده، تنظیم امور اداری و مدیریت جامعه به همین عقل نیاز دارد. آنچه برای قدرت مطلق خطرناک است، عقل خودبنیادی است که میپرسد: چرا من باید اطاعت کنم؟ این قانون چرا باید اجرا شود؟ آیا این حکم عادلانه است؟ حاکم از کجا مشروعیت گرفته است؟ و اگر قدرت ظلم کند، چه کسی حق دارد آن را متوقف کند؟
در همین نقطه است که عقل به تهدید قدرت تبدیل میشود.
قدرت ایدیولوژیک معمولاً میخواهد عقل خادم باشد، نه داور ابزار باشد، نه معیار. میخواهد عقل در خدمت اثبات حقیقت از پیش تعیینشده قرار گیرد، نه اینکه درباره خودِ آن حقیقت و تفسیر انسانها از آن پرسش کند.
اما جامعه انسانی بدون عقل خودبنیاد نمیتواند آزاد و مسوول باشد. زیرا اگر انسان نتواند درباره هدفها، ارزشها، قوانین و ساختارهای قدرت پرسش کند، در نهایت فقط مجری خواهد بود، نه شهروند.
این تفاوت برای جامعه امروز ما اهمیت اساسی دارد. جامعهای که در آن یک تفسیر خاص، حقیقت نهایی اعلام شود و مخالفت با آن مخالفت با دین تلقی گردد، بهتدریج شهروند را از انسان پرسشگر به تابع و مطیع تبدیل میکند. در چنین فضایی، حتی اگر عقل و دانش وجود داشته باشد، ممکن است در خدمت ساختاری قرار گیرد که خود را فراتر از نقد میداند.
عقل خودبنیاد اما میگوید: هیچ قدرت انسانی مقدس نیستهیچ تفسیر انسانی خطاناپذیر نیست و هیچ قانونی صرفاً به دلیل اینکه از سوی قدرت یا به نام مقدسات اعلام شده، از پرسش معاف نمیشود.
بنابراین مساله اصلی، جنگ میان عقل و ایمان نیست. مساله عمیقتر، جنگ میان عقل آزاد و عقل تابع است میان عقلی که میتواند بپرسد و عقلی که فقط باید توجیه کند.
عقل ابزاری میپرسد: چگونه انجام دهیم؟ عقل خودبنیاد میپرسد: چرا انجام دهیم و آیا انجام آن درست است؟ و تفاوت میان این دو، تفاوت میان انسانِ مطیع و انسانِ مسوول است.
جامعهای که عقل را فقط برای اجرای فرمان میخواهد، شهروند نمیسازد تابع میسازد. اما جامعهای که عقل را آزاد میگذارد تا درباره حقیقت، قانون، قدرت و اخلاق پرسش کند، زمینه پیدایش انسان آزاد و شهروند مسوول را فراهم میکند.
آینده جامعه، نه با عقلِ مزدور و اجارهای، بلکه با عقل آزاد، مستقل و خودبنیاد ساخته میشود.
محمد ناطقی
>>> بسمه تعالی
کیخسرو یاسین پور :
باید دانست که در غرب مساله تکامل تاریخ و جامعه در عصر روشنگری مورد توجه بسیاری قرار گرفته است . برای مثال کندورسه ، اندیشمند فرانسوی ، مسیری را برای تاریخ ترسیم می کند که از توحش شروع شده و پس از سیر 9 مرحله به روشنی و خوشبختی ختم می شود . یا ویکو ، فیلسوف ایتالیایی ، برای تاریخ سه مرحله قایل است : آسمانی ، قهرمانی و مردمی . اما مهمترین فیلسوفی که به طور نظام مند به طرح تکامل تاریخ و جامعه پرداخت و نظام فلسفی منسجم و قوی و غنی ، در باب تاریخ ارائه داد ، هگل آلمانی بود ؛ هگل معتقد بود فلسفه ای که تفسیر تاریخ نباشد ، اصلا فلسفه نیست و لذا نظام فلسفی پی ریخت که بزرگترین تفسیر گر تاریخ شد . وی تاریخ را سیر خودآگاهی روح از آزادی می دانست و معتقد بود روح جهانی از مسیر تحول مراحل و ادواری که یکی پس از دیگری جای هم را می گیرند خود را در جهان عیان می سازد ؛ وی برای تاریخ بشر سه مرحله قایل بود : 1) دوره مشرق زمین : آزادی یک نفر و رقیت بقیه . 2) دوره یونان و روم باستان : آزادی یک گروه و بندگی دیگران .3) دوره ژرمنی : که آزادی همه انسانهاست . بعدها مارکس این نظر ایده آلیستی هگل را زیر و رو کرد و گفت هگل تاریخ را بر سر قرار داده و وی آن را بر پا قرار می دهد و لذا نظر ایده آلیستی هگل را به شکل ماتریالیستی مطرح کرد . مارکس معتقد بود رشد ابزار تولید و نزاع طبقاتی مایه پیشرفت تاریخ است. تاریخی که از کمون اولیه شروع شده و با گذشت از سه مرحله : برده داری ، فئودالی و بورژووازی نهایتا به کمونیسم پیشرفته ختم می شود . در سده اخیر نیز فوکویاما ، فیلسوف آمریکایی – ژاپنی ، لیبرال دموکراسی را پایان تاریخ بشر اعلام کرده و هر گونه تفسیر دیگر از پایان تاریخ را مردود شمرده است . به هر روی بحث در رابطه فلسفه تاریخ در غرب بسیار دراز دامن است و پرداختن بدان محتاج مجال دیگر است و ما در اینجا به همین کلیات بسنده می کنیم و سراغ جهان اسلام می رویم ؛ باید گفت متاسفانه در جهان اسلام این مساله تا جایی که می دانیم چندان مورد اعتنا نبوده است ( البته برخی کارها ، توسط شماری از اندیشمندان انجام شده ولی حقیقتا تا کنون مشکل گشا نبودند ) و این از بزرگترین ضعفهای ما مسلمین است که به پیشرفت تاریخ اعتقادی نداشته و تاکنون به فلسفه پیشرونده تاریخ چندان وقعی ننهادیم و متاسفانه از دل همین کم کاری است که تفکرات سلفی گری و واپس گرایانه بیرون می آید و هر روز یک بحران برای جهان اسلام ایجاد می کند .