| اگر جامعهٔ هزاره در نظمی قرار گرفته که کمتر ارزشمحور و بیشتر معاملاتی، امنیتی و چندقطبی شده، چه مسیرهایی برای آمادگی، بقا و اثرگذاری پیش روی آن قرار دارد؟ | ||||
| تاریخ انتشار: ۱۹:۴۳ ۱۴۰۵/۳/۲۶ | کد خبر: 200362 | منبع: |
پرینت
|
|
جامعهٔ هزاره، افغانستان و نظم جدید جهانی؛
بخش اول: نظم جدید چیست و افغانستان در کجای آن ایستاده است؟
جهان در آستانهٔ مرحلهای تازه ایستاده است؛ مرحلهای که نه بهسادگی ادامهٔ نظم پس از جنگ سرد است و نه هنوز آنقدر روشن و پایدار شده که بتوان آن را یک نظم تثبیتشده نامید. آنچه امروز با آن روبهرو هستیم، بیشتر شبیه یک دوران گذار است؛ دورانی که در آن نظم پیشین آرامآرام توان توضیح و مدیریت جهان را از دست میدهد، اما نظم تازه هنوز صورت نهایی خود را پیدا نکرده است. همین وضعیت گذار، برای جوامعی که دولت نیرومند، امنیت پایدار و جایگاه روشن در مناسبات جهانی ندارند، هم نگرانکننده است و هم پر از امکان.
نظم پس از جنگ سرد بر چند تصور بزرگ استوار بود: برتری غرب، گسترش دموکراسی، جهانیشدن اقتصادی، حقوق بشر، جامعهٔ مدنی، بازار آزاد، نهادهای بینالمللی و مشارکت زنان. این نظم هرگز عادلانه و بیتناقض نبود. جنگها، اشغالها، تبعیضها، نابرابریها و سکوتهای دردناک زیادی در دل همین نظم رخ داد. با این حال، یک زبان نسبتاً غالب وجود داشت؛ زبانی که از حقوق بشر، آزادی، دموکراسی، آموزش، مشارکت زنان، جامعهٔ مدنی و عدالت انتقالی سخن میگفت. جوامع آسیبدیده، اگر میخواستند صدای خود را به جهان برسانند، غالباً از همین زبان استفاده میکردند.
جامعهٔ هزاره نیز تا حدی در همین چارچوب شناخته شد. پس از سال ۲۰۰۱، هزارهها کوشیدند خود را از مسیرهایی معرفی کنند که با ارزشهای نظم لیبرال جهانی سازگار بود: آموزش، دانشگاه، زبان انگلیسی، مشارکت زنان، رسانه، جامعهٔ مدنی، انتخابات، حقوق بشر، عدالتخواهی و مبارزه با تبعیض. روایت قربانیبودن هزارهها نیز در همین فضا معنا پیدا کرد. این جامعه میتوانست از تبعیض تاریخی، حذف سیاسی، خشونت مذهبی، حملات هدفمند، محرومیت ساختاری و بیعدالتی تاریخی سخن بگوید و این سخن، دستکم در بخشی از جهان، قابل شنیدن بود.
این روایت بیاثر نبود. هزارهها از راه آموزش، رسانه، حضور زنان، فعالیت مدنی، مهاجرت تحصیلی و دیاسپورا توانستند بخشی از توجه جهانی را به خود جلب کنند. در نظم پس از جنگ سرد، جامعهای که هم قربانی تبعیض بود و هم به آموزش، حقوق بشر، مشارکت زنان و مدنیت تکیه میکرد، امکان بیشتری برای دیدهشدن داشت. هزارهها از همین مسیر توانستند چهرهای متفاوت از خود به جهان نشان دهند: جامعهای زخمی، اما آموزشخواه؛ محروم، اما مدنی؛ قربانی، اما امیدوار به آینده.
اما اکنون همان نظمی که این زبان را قابلفهم میساخت، در حال تغییر است. جهان امروز کمتر از گذشته یکقطبی، قانونمحور و ارزشمحور به نظر میرسد. قدرتهای بزرگ و منطقهای بیش از پیش بر اساس منافع ملی، امنیت، تکنولوژی، انرژی، منابع، مهاجرت، زنجیرههای تأمین و معاملههای سیاسی رفتار میکنند. حقوق بشر هنوز زبان مهمی است، اما در بسیاری از موقعیتها زیر سایهٔ امنیت، مهاجرت، ضدتروریزم، انرژی و رقابت قدرتها قرار میگیرد. دموکراسی هنوز ارزش دارد، اما همیشه تعیینکنندهٔ رفتار دولتها نیست.
از این منظر، نظم تازه را میتوان نظمی چندقطبی، امنیتی، تکنولوژیک و معاملاتی دانست. چندقطبی است، زیرا آمریکا دیگر تنها مرکز بیرقیب جهان نیست و چین، روسیه، هند، اتحادیهٔ اروپا، ترکیه، ایران، کشورهای خلیج، برازیل و دیگر قدرتهای منطقهای هرکدام بخشی از میدان را شکل میدهند. امنیتی است، زیرا اقتصاد، انرژی، غذا، آب، مهاجرت، داده، تراشه، اینترنت و حتی آموزش به موضوعات امنیتی تبدیل شدهاند. تکنولوژیک است، زیرا هوش مصنوعی، داده، رسانه، الگوریتم، امنیت سایبری و پلتفرمها به منابع تازهٔ قدرت تبدیل شدهاند. معاملاتی است، زیرا بسیاری از کشورها کمتر از زبان وفاداری ارزشی و بیشتر از زبان سود، مصلحت و توازن قدرت استفاده میکنند.
در چنین جهانی، قدرت تنها به داشتن دولت، ارتش، خاک و منابع طبیعی محدود نمیشود. قدرت شکلهای نرمتر و پیچیدهتری نیز پیدا کرده است: قدرت روایت، قدرت دانش، قدرت شبکه، قدرت تکنولوژی، قدرت دیاسپورا، قدرت نهاد و قدرت تولید اعتبار. جامعهای که نتواند خود را توضیح دهد، در معرض آن قرار میگیرد که دیگران آن را تعریف کنند. جامعهای که سند، داده، رسانه، نهاد و شبکه نداشته باشد، در معاملههای بزرگ به آسانی نادیده گرفته میشود. از همینجا اهمیت عبور از روایت صرف قربانی به قدرت نرم روشن میشود.
افغانستان در این نظم جایگاه پیچیدهای دارد. افغانستان قدرت جهانی نیست، اما همچنان میدان مهم بازی قدرتهاست. موقعیت جغرافیایی، مرز با پاکستان، ایران، چین و آسیای مرکزی، مسالهٔ تروریزم، مهاجرت، مواد مخدر، منابع معدنی و مسیرهای اتصال منطقهای باعث میشود که افغانستان برای قدرتهای منطقهای و جهانی اهمیت خود را حفظ کند. با این حال، این اهمیت همیشه به معنای اهمیت مردم افغانستان نیست. بسیاری از قدرتها افغانستان را نه از زاویهٔ آزادی، عدالت، شهروندی و کرامت انسان، بلکه از زاویهٔ امنیت، ثبات، مرز، منابع، مهاجرت و رقابت منطقهای میبینند.
در چنین فضایی، نگرانی اصلی این است که افغانستان بار دیگر به میدان معامله تبدیل شود. ممکن است قدرتهای منطقهای و جهانی با حاکمیت موجود وارد رابطه شوند، بیآنکه مسالهٔ مشارکت سیاسی، حقوق زنان، آموزش دختران، امنیت اقلیتها و عدالت تاریخی در مرکز توجه قرار گیرد. طالبان نیز میکوشد از همین شکاف بهره ببرد. اگر غرب مشروعیت کامل نمیدهد، راه رابطه با روسیه، چین، ایران، پاکستان، قطر، ترکیه و آسیای مرکزی همچنان باز میماند. این نوع رابطه، بیش از آنکه نشانهٔ شکلگیری دولت مشروع و فراگیر باشد، بیشتر نشانهٔ سیاست بقا و معامله در نظم تازه است.
در میان این وضعیت، جامعهٔ هزاره با موقعیتی چندلایه روبهرو است. هزارهها را نمیتوان تنها با سه مفهوم قوم، مذهب و قربانی شناخت. این سه مفهوم بخشی از واقعیتاند، اما برای فهم جایگاه هزارهها در نظم تازه کافی نیستند. جامعهٔ هزاره جامعهای تاریخی، هدفگرفتهشده، محروم از دولت حامی، دارای زخمهای عمیق تاریخی، اما در عین حال آموزشمحور، فراملی، شبکهپذیر و دارای ظرفیت جدی برای ساختن قدرت نرم است.
مذهبیبودن بخش بزرگی از جامعهٔ هزاره نیز در این نظم تازه نیازمند تأمل جدی است. هزارهها، بهعنوان جامعهای که بخش مهمی از آن شیعه است، در افغانستان و منطقه با آسیبپذیریهای خاص روبهرو هستند. از یک طرف، گروههای افراطی مانند داعش خراسان میتوانند هزارهها را بهعنوان هدف مذهبی و نمادین انتخاب کنند. از طرف دیگر، طالبان و برخی جریانهای داخلی ممکن است تکثر مذهبی را نه در چارچوب حق شهروندی، بلکه در چارچوب امنیتی یا ایدیولوژیک ببینند. در سطح منطقهای نیز خطر آن وجود دارد که هزارهها به دلیل اشتراک مذهبی با ایران، در نگاه برخی بازیگران داخلی و خارجی، به امتداد ژیوپولیتیک ایران تقلیل یابند.
مسالهٔ ایران و آمریکا در این میان اهمیت ویژهای پیدا میکند. اگر ایران و آمریکا به نوعی توافق، تفاهم یا کاهش تنش برسند، این به معنای حل مسالهٔ هزارهها نخواهد بود. ایران، مانند هر دولت دیگر، منافع دولت ـ ملت خود را دنبال میکند: امنیت مرز، تحریمها، پروندهٔ هستهای، روابط با چین و روسیه، و جایگاه منطقهای. در چنین وضعیتی، مسالهٔ هزارهها ممکن است در حاشیهٔ معاملههای بزرگتر قرار گیرد. اگر تنش ایران و آمریکا افزایش یابد، خطر دیگری پدیدار میشود: مذهبیبودن جامعهٔ هزاره میتواند زمینهٔ برچسبزنی سیاسی را فراهم کند و هزارهها در بخشی از ذهنیت منطقهای بهعنوان بخشی از رقابت شیعه ـ سنی یا رقابت ایران و مخالفانش دیده شوند.
از همینرو، جامعهٔ هزاره نیاز دارد که میان حفظ هویت مذهبی و پرهیز از تقلیل سیاسی آن تمایز بگذارد. شیعهبودن بخش مهمی از تاریخ، فرهنگ و تجربهٔ زیستهٔ هزارههاست، اما مسالهٔ هزاره فقط مسالهٔ شیعه نیست. مسالهٔ هزاره، مسالهٔ عدالت، تبعیض، امنیت، آموزش، شهروندی، مشارکت سیاسی و حق حیات جمعی است. هرقدر این مساله تنها در قالب مذهبی بیان شود، امکان ایتلافسازی آن محدودتر میشود. اما وقتی در چارچوب شهروندی برابر، آزادی مذهب، امنیت اقلیتها و عدالت تاریخی توضیح داده شود، قابلیت فهم و حمایت گستردهتری پیدا میکند.
در داخل افغانستان نیز جامعهٔ هزاره با بازیهای پیچیدهای روبرو است. طالبان یک ساختار کاملاً ساده و یکدست نیست؛ درون آن گرایشهای ایدیولوژیک، امنیتی، قومی، منطقهای و مصلحتگرا وجود دارد. داعش خراسان تلاش میکند شکافهای مذهبی را زنده نگه دارد و هزارهها را به هدف نمادین تبدیل کند. گروههای قومی دیگر نیز روایتها، ترسها و منافع خود را دارند. از این منظر، بازی افغانستان فقط میان طالبان و مردم نیست؛ میان طالبان، داعش، شبکههای قومی، قدرتهای محلی، همسایهها، مهاجران، دیاسپورا و قدرتهای جهانی جریان دارد.
در خود جامعهٔ هزاره نیز نیاز به بازنگری جدی احساس میشود. پراکندگی سیاسی، شخصمحوری، رقابتهای کوچک، ضعف نهادهای پایدار، شکاف میان داخل و خارج، فاصلهٔ نسل قدیم و نسل جدید، گاهی تنش میان زبان مذهبی و زبان مدنی، و کمبود مرکز تولید فکر و داده از چالشهای جدی این جامعه است. در نظم تازه، جامعهای که نتواند خود را سازمان دهد، بیشتر در معرض تعریف و مدیریت از سوی دیگران قرار میگیرد. از این منظر، گذار از سیاست واکنشی و احساسی به سیاست نهادی، دادهمحور، ایتلافساز و آیندهنگر، یکی از مهمترین ضرورتهای تاریخی جامعهٔ هزاره به نظر میرسد.
روایت قربانیبودن هزارهها همچنان اهمیت دارد، زیرا بدون آن خشونت تاریخی و تبعیض ساختاری پنهان میماند. اما این روایت، اگر تنها بماند، کافی نیست. جهان امروز پر از قربانی است و حافظهٔ جهانی کوتاهتر از آن شده که هر درد را برای مدت طولانی در مرکز توجه نگه دارد. درد اگر به سند، حافظه، داده، نهاد، آموزش، روایت جهانی و قدرت نرم تبدیل نشود، ممکن است فقط در لحظههای فاجعه شنیده شود و سپس دوباره به حاشیه برود.
در بخش دوم این نوشته، پرسش اصلی این خواهد بود: اگر جامعهٔ هزاره در نظمی قرار گرفته که کمتر ارزشمحور و بیشتر معاملاتی، امنیتی و چندقطبی شده است، چه مسیرهایی برای آمادگی، بقا و اثرگذاری پیش روی آن قرار دارد؟
نویسنده : استاد ولی فرهت