| تاریخ انتشار: ۱۹:۴۸ ۱۴۰۵/۳/۵ | کد خبر: 200240 | منبع: |
پرینت
|
|
با فامیل و کودکانم در هرات برای خرید عید به مرکز شهر رفته بودیم. چون جاده توسط میوهفروشان کامل بند شده بود، موتر خود را برای چند دقیقه در یک طرف پارک کردم. وقتی برگشتم، دیدم هوای دو تایر موترم را خالی کردهاند. چیزی نگفتم و کسی هم آنجا نبود.
رفتم آن طرف جاده تا تایرها را هوا بدهم. همان وقت پولیس ترافیک آمد و شروع کرد به خالی کردن هوای تایرهای دیگر موترم.
موترم روشن بود. گفتم صبر کن، حرکت میکنم، فامیل و طفلهایم داخل موتر هستند. اما مرا زدند و داخل موتر انداختند. آنقدر زدند که طفلم از فریاد زیاد بیهوش شده بود.
گفتم کار اسلام اینگونه نیست.
بعد برای شکایت پیش مدیر آنها رفتم، اما پولیس ترافیک پیش از من رفته بود و نزد مدیر خود را سفیدنمایی کرده بود.
به مدیرش گفتم که من یک داکتر هستم، این هم کارتم است. ۳۰ سال درس خواندیم و به شما مردم خدمت کردیم.
اما مدیرش که داخل غرفه بود، گفت برو، وگرنه خوب یک لتوکوب دیگر هم میشوید.
بالاخره از این زندگی خسته شدیم که توسط یک پولیس هم لتوکوب شویم و چیزی هم گفته نتوانیم.
بخدا قسم آنقدر دلم گرفته دلم بود خرید های که کرده بودم آتش بزنم.»
داکتر ... از هرات