| تاریخ انتشار: ۱۲:۱۱ ۱۴۰۴/۱۱/۲۵ | کد خبر: 178884 | منبع: |
پرینت
|
|
لحظهای نمیخواهم در این روزها برای گذشتهام زندهگی کنم یا حتا در اندیشه آن غرق شوم. اما گویا زمان، بیآنکه اجازه بخواهد، مرا به مسیرهایی میکشاند که در انتهایشان روزهایی نهفتهاند که بازگشت به آنها محال است. آن روزها، چون برگهای خشک پاییزی، از شاخه عمر جدا شدهاند و تنها سایهای از خود در ذهنم بر جا گذاشتهاند. گاهی میاندیشم شاید خاطره، نوعی وطن است؛ وطنی که در آن نه کسی میماند، نه میتوان به آن بازگشت، اما هر لحظه در گوش جان طنین دارد.
آن صبح، درختان بلند دو سوی جاده، با وقار و سکوتی شاعرانه، بر زمین سایه افکنده بودند. نسیم خنک صبحگاهی برگهای خستهشان را به رقص درمیآورد و بوی خاک نمخورده در هوا پخش بود. دانشگاه از خانهمان چندان دور نبود؛ شاید بیست دقیقه فاصله، اما برای من هر دقیقهاش سفری بود به عمق خیال و یاد. در آن لحظهها، ذهنم پر از تصویرهایی بود از روزهایی که دیگر هرگز بازنمیگردند؛ روزهایی که بوی شور جوانی، اضطراب امتحان و لبخندهای ناگهانی همصنفیها را در خود داشت.
در مسیر، همانند روزهای گذشته، غرق در کتابم بودم. آنقدر در واژهها غوطه میخوردم که صدای خندهها، شوخیها و گفتگوهای دختران موتر برایم رنگ میباخت. دنیای من میان خطوط کتاب زندانی بود؛ جایی میان اندیشه و خیال. شاید علتش این بود که جز با دو دختر، با دیگران انس و الفتی نیافته بودم. من اهل شلوغی نبودم، اهل تماشا و سکوت بودم؛ کسی که بیشتر با کلمات انس داشت تا با صداها. میدانم اگر امروز حال مرا بپرسند، شاید تنها از سر احترام و یاد روزهایی که یک سال باهم در یک مسیر نفس کشیدیم، دستی کوتاه برایم تکان دهند و لبخندی گذرا نثارم کنند. اما در دل من، آن مسیر، هزار خاطره زنده دارد.
یکی از آن دخترها مرسل بود؛ دختری آرام، صمیمی و لبخندبهلب؛ سخنانش همیشه عطر آرامش داشت و نگاهش بیهیاهو، اما پر از معنا بود. امروز هرگاه یادش میافتم، حس دلتنگی عجیبی در دلم زبانه میکشد؛ دلتنگ لبخندهای سادهاش و حتا سکوتهای کوتاهش میان حرفهای روزمره. او از آن انسانهایی بود که بیآنکه بخواهد، در عمق ذهن دیگران خانه میسازد. دیگری روینا بود؛ و محال است او را در دریای فراموشی رها کنم. روینا نهتنها دوست دانشگاهیام بود، بلکه یار شوخطبع روزهای مکتبم نیز بود؛ همان روزهایی که خندههایمان صادقانهتر، دلهایمان بیغبارتر و امیدهایمان بیمرزتر بود.
یاد آن روزها که میافتم، بیاختیار لبخند میزنم؛ یاد میکنم چگونه با شیطنتهای بیپایانم، استادان را به ستوه میآوردم. و با اینحال، در میان همه آن نظم و قانون، دانشگاه برای من نه مکان درس، بلکه سرزمین دوستی و رویا بود؛ جهانی که در آن، هر لحظه طعم زندهگی میداد.
گرچه اکنون میدانم از مسیر دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاهمان فرسنگها فاصله گرفتهام، اما امروز در خیالم، برای دقایقی دوباره همان راه را میپیمودم. باز هم عجله داشتم، دیرم شده بود و در کنار روینا، در میان خنده و شوخی، با کاکا میاجان سخن میگفتیم یا شاید بهتر است بگویم، غیبتش را با مهربانی میکردیم و خود را بیتقصیر میپنداشتیم. صدای خندهمان با صدای بوق موتر درهم میآمیخت و خیابان، گویا با ما لبخند میزد. با شتاب خود را به دیپارتمنت علوم سیاسی رساندم. مدیر ذبیحالله با آن چهره جدی و صدای آرامش، طبق معمول برای ناوقت آمدنم تنبیههای خندهدار و قشنگی تدارک دیده بود. جالبتر اینکه همیشه برایم در کنار مروه و مسعوده جا باقی میماند؛ گویا صندلیها هم به حضور من عادت کرده بودند.
آنقدر در خاطره غرق شده بودم که بوی راهروی دانشکده ادبیات در مشامم پیچید. حتا شوق قدم زدن در صحن دانشگاه با مروه، دوباره در دلم جوانه زد. یادم آمد چگونه در میان دهلیزها، خندهکنان از آیندهها میگفتیم؛ از آرزوهایی که حالا هرکدام در مسیری دیگر پراکندهاند.
در همین حالوهوا بودم که صدای خواهرم مرا از میان آن خیالهای رنگین بیرون کشید: «به کجا غرق شدی؟» با لبخندی آرام سرم را بالا گرفتم و پاسخ دادم: «غرق محالهای قشنگ بودم…» و در دل ادامه دادم: در جهانی که دیگر وجود ندارد، اما هنوز در من نفس میکشد؛ جهانی از خاطرات، دوستیها، خندهها و لحظههایی که هرگز تکرار نخواهند شد، اما تا ابد در گوشهای از روحم خواهند درخشید؛ همانند نوری کمرنگ از غروب خورشیدی که هرگز فراموش نمیشود.
فرحت قاضی
هشت صبح