| ما ملتی هستیم که کودکی ما با ترس شروع شد، نوجوانی ما با جنگ گذشت، جوانی ما در مهاجرت سوخت و پیری ما اگر اصلاً زنده بمانیم با حسرت ختم میشود | ||||
| تاریخ انتشار: ۲۲:۴۴ ۱۴۰۴/۱۱/۲۴ | کد خبر: 178880 | منبع: |
پرینت
|
|
خدایا، راستش را بگوییم؛ اگر بگوییم «شکرت»، خودت خندهات نمیگیرد؟
ما ملتی هستیم که کودکی ما با ترس شروع شد، نوجوانی ما با جنگ گذشت، جوانی ما در مهاجرت سوخت و پیری ما اگر اصلاً زنده بمانیم با حسرت ختم میشود. کودکان دیگر دنیا با سامانبازی، امنیت و آرامش کلان شدند، اما کودکان ما با صدای انفجار، نان خشک و صفهای کمکهای جهانی. آنها مکتب رفتند تا رؤیا بسازند و آیندهشان را انتخاب کنند، ما مکتب رفتیم تا فقط زنده بمانیم. نوجوانان آنسو فرصت فکر کردن به آرزو داشتند، اما نوجوانان ما یا قبر کندند، یا شاهد دفن پدر، مادر یا آیندهای شدند که هیچوقت نرسید. همسنهای ما موتر مدل سال سوار شدند، امنیت، کار، تفریح و زندگی عادی را تجربه کردند، اما ما با پاسپورتِ شرم، ویزای تحقیر، غربت، کار سیاه و نگاه ترحم دیگران بزرگ شدیم. آنها انتخاب داشتند و ما فقط «تحمل».
خدایا، مگر تو در قرآن نگفتی: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَىٰ وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا ۚ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللّٰهِ أَتْقَاكُمْ» (حجرات، ۱۳)؛ گفتی همه انسانها از یک ریشهاند و برتری نه به قوم است، نه به رنگ و نه به سرزمین. اگر چنین است، پس چرا ما در پایینترین پلههای این دنیا ایستادیم؟ چرا ما عقبماندهترین ملت شدیم و دیگران صاحب بهترین امکانات، امنیت، آموزش و زندگی شدند؟ چرا آنها از کودکی طعم آرامش و لذت زندگی را چشیدند و ما از کودکی فقط طعم ترس و محرومیت را؟ اگر معیار تقواست، نه جغرافیا، پس این فاصلهٔ عمیق میان «ما» و «دیگران» از کجا آمد و چرا قرعهٔ محرومیت همیشه به نام ما افتاد؟
خدایا، تو در قرآن گفتی: «وَلِلّٰهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ» (منافقون، ۸)؛ گفتی عزت از آنِ مؤمنان است، اما مسلمان این سرزمین آنقدر به خاک فقر نشست که محتاج کمک دیگران شد، پشت در سفارتها تحقیر گردید و در صف نان و کمک ایستاد. عزت ما کجا رفت؟ گفتی روزیرسان تویی: «إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الرَّزَّاقُ» (ذاریات، ۵۸) و گفتی روزی هر جنبندهای بر عهدهٔ توست: «وَمَا مِن دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللّٰهِ رِزْقُهَا» (هود، ۶)، اما روزی ما به دست سیاستها و کمکهای تحقیرآمیز افتاد؛ نان ما نه از راه کرامت، بلکه از راه منت رسید.
گفتی ظلم دوام نمیکند و هشدار دادی: «وَلَا تَحْسَبَنَّ اللّٰهَ غَافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ» (ابراهیم، ۴۲)، اما در سرزمین ما ظلم سالها دوام کرد.
گفتی جان انسان حرمت دارد: «مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ… فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا» (مائده، ۳۲)، اما خون بیگناهان آنقدر ریخت که از شمار بیرون شد؛ کودک، زن، پیر و جوان، بیآنکه گناهی داشته باشند. حتی گفتی کودکان را نکشید: «وَلَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَاقٍ» (اسراء، ۳۱)، اما کودکان ما در زایشگاهها تکهتکه شدند و قاتلانشان رهبر و صاحب کرسی گردیدند.
گفتی یتیم را میازار: «فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ» (ضحی، ۹)، اما یتیمان ما بیسرپناه ماندند، بینان و بیپشتیبان. گفتی خانواده مایهٔ آرامش است: «لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا» (روم، ۲۱)، اما مادر از پسر جدا شد، پدر از دختر، خانوادهها در مهاجرت از هم پاشیدند و دلها هزار تکه شد. گفتی هیچکس بیش از توانش مکلف نمیشود: «لَا يُكَلِّفُ اللّٰهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا» (بقره، ۲۸۶)، اما باری که بر دوش این ملت گذاشته شد، کمرشکن بود؛ باری که نه کودک توانش را داشت، نه پیر، نه زن تنها.
گفتی علم چراغ راه است و پرسیدی: «هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ» (زمر، ۹) و با نخستین فرمان گفتی: «اقْرَأْ» (علق، ۱)، اما در سرزمین ما علم از زن گرفته شد، دروازههای مکتب بسته گردید و تاریکی به نام دین حاکم شد. گفتی فحشا و فساد نابودکننده است و سرگذشت قوم لوط را عبرت آوردی: «أَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ…» (اعراف، ۸۰–۸۴)، اما در واقعیت ما، اهل همان گناهها صاحب قدرت و مقام شدند و پاکی مجازات گردید.
گفتی مسجد خانهٔ توست و پرسیدی چه کسی ستمکارتر است از آنکه مانع یاد تو در مسجدها شود: «وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسَاجِدَ اللّٰهِ…» (بقره، ۱۱۴)، اما مسجدهای ما هدف انفجار شد، درونشان به کودکان تجاوز گردید و حرمت خانهات شکسته شد. گفتی حتی افتادن برگ درختی هم بیدانستن تو نیست: «وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا» (انعام، ۵۹)، پس خدایا، چگونه این همه ظلم، این همه ستم، این همه آدمکشی و بیرحمی افتاد و سالها دوام کرد؟
مسلمانانت پشت مرزها جان دادند؛ بعضی در آب غرق شدند، بعضی در سرما یخ بستند و بعضی زیر تحقیر شکستند. زن مسلمان از شدت فقر و گرسنگی به جایی رسید که کرامتش را قربانی کرد تا فرزندش زنده بماند. اینها افسانه نیست، اینها واقعیت تلخ زندگی ماست. ملتی آواره، سرگردان و بیصدا در سراسر دنیا پخش شد؛ ملتی که نه جنگ را انتخاب کرد، نه فقر را و نه این همه تحقیر را، اما همه را با هم تحمل کرد.
خدایا، ما قرآن را خواندیم، آیات را شنیدیم، سالها صبر کردیم و هنوز هم ایمان داریم، اما دلهای ما پر از سؤال است. با ما چه کردی؟ چرا سهم ما همیشه آزمون بود و سهم دیگران آرامش؟ چرا رنج ما عادی شد و فریاد ما بیپاسخ ماند؟ این حرف کفر نیست؛ این گریهٔ ایمان است. اگر شکر نمیگوییم، از ناسپاسی نیست؛ از این است که زندگی چیزی برای شکر باقی نگذاشته. این فریاد ملتی است که به آیات تو دل بست، صبر کرد، اما زیر بار بیعدالتی شکست.
حمید سالنگی