| چرا تاجیکان، بعد از دههها مبارزه، زندان، تبعید و فداکاری، به نقطهای میرسند که معامله با طالبان را قابل توجیه میدانند؟ | ||||
| تاریخ انتشار: ۱۷:۴۳ ۱۴۰۴/۱۱/۱۷ | کد خبر: 178839 | منبع: |
پرینت
|
|
واقعیت همین است که افغانستان، کشور قصههای تلخ است، اما بعضی قصهها اگر آرام شنیده شوند، نگاه آدم را برای همیشه عوض میکنند.
اینجا حرف از شش نفر است؛ چهرههایی شناختهشده که سالها نامهایشان با عدالتخواهی تاجیکان گره خورده بود. کسانی که نوشتند، نقد کردند، سیستم را به چالش کشیدند و هزینه هم دادند. با همه اختلافهای فکریشان، ما فقط یک چیز را از باور داشتیم: اینکه ایشان ایستادهاند و هرگز معامله نمیکنند.
اما این قصه نه از سقوط کابل شروع میشود و نه از زندانهای طالبان؛ داستان برمیگردد به حدود سه سال پیش.
فیضالله جلال نام پرسروصدا یکی از همین شش نفر و منتقد سرسخت دیروز طالبان، بازداشت شد. چند روزی در زندان ماند؛ سرنوشتی که خیلیها انتظارش را داشتند. اما ناگهان آزاد شد. در ظاهر گفتند وساطت مردم بدخشان بوده، اما در پشت صحنه نام فصیحالدین، رئیس ارتش طالبان، شنیده میشد؛ کسی که یک زمانی با اقارباش، فیضالله سابقه همفکری داشت،
بعد از آزادی، فیضالله کابل را ترک کرد و راه اروپا را در پیش گرفت. اول هلند رفت؛ جایی که حتی خانوادهاش حاضر نشدند او را بپذیرند. بعد آلمان، جایی که پناهنده شد.
از همینجا داستان مسیر دیگری گرفت.
تا جایی که من شنیدم، فیضالله به محض رسیدن به آلمان، شروع کرد به تماس گرفتن با افراد مختلف در انگلیس، هلند، آلمان و کشورهای اروپای شمالی. تماسها در آغاز آرام و بیسروصدا بود، اما وعدهها بزرگ. وعدههایی که در ظاهر امیدوارکننده و در باطن خطرناک بودند.
کمکم پنج نفر دیگر هم وارد این حلقه شدند؛ بعضی قانع شدند، بعضی فریب خوردند، شاید هم هر دو. طبق اطلاعاتی که رسیده، آخرین نشستشان در نوامبر سال گذشته در آلمان برگزار شد. همانجا بود که پنج نفرشان به یک تصمیم مشخص رسیدند: معامله با طالبان.
بعد روشن شد که استخبارات طالبان، پس از آزادی فیضالله، او را به شبکهای از طالبان مستقر در اروپا وصل کرده بود؛ بیشترشان افغان/پشتونتبار. پیامشان هم روشن بود:
«ما بهدنبال یک حکومت مشارکتی هستیم، زیر فشار اروپا. چند چهره تاجیک خوشنام لازم داریم تا هم مخالفان خاموش شوند و هم جامعه جهانی قانع.»
و اینجا دقیقاً همان نقطهای است که دل هر انسان ازاده را بهدرد میاور
پنج نفر؛ همه سالخورده، خسته و پر از عقده سالها مبارزه بینتیجه. کسانی که عمرشان را صرف نوشتن و روشنگری کردند، اما هیچوقت سهم واقعی از قدرت نگرفتند. حالا، در آخر راه، به این خیال افتادهاند که شاید این آخرین فرصت باشد؛ چند روز نقش داشتن در یک حکومت نمایشی، حتی اگر بهایش همه چیز باشد.
آنها فریب کسانی را خوردند که خودشان را طالب نمیپزیرد، اما در عمل برای بقای قومی و حفظ قدرت افغانوالی، همان کار طالبان را میکنند؛ لابی میکنند، معامله میکنند و دیگر اقوام را مثل امتعه خرج میکنند.
اینجا است که آدم ناخواسته از خودش میپرسد:
آیا واقعاً نمیدانند که با این کار، جایگاهشان برای همیشه نزد آزادیخواهان از بین میرود؟
آیا نمیفهمند که فردا، اگر عدالت انتقالی جدی شود، نام خودشان و خانوادهشان زیر سؤال میرود؟
آیا تاریخ به آنها یاد نداده که معامله با ظلم، آخرش فقط تنهایی است؟
شاید این روند ادامه پیدا کند و افراد دیگری هم به این مسیر کشیده شوند. اما اگر ما تاجیکان بخواهیم از این تجربه تلخ چیزی یاد بگیریم، باید به یک اصل برسیم: امروز معیار است، نه دیروز.
هرکسی که امروز در کنار آرمانهای مردم ایستاده، قابل احترام است؛ نه کسی که دیروز قهرمان بوده و امروز معاملهگر شده. گذشته را باید با حال سنجید، نه با خاطره و سابقه.
این روایت واقعی است؛ نقل از دوستی در آلمان که به دلایل روشن، بدون اجازهاش نامش را نمیبرم.
اما پرسشی که بعد از شنیدن این قصه در ذهن انسانهای آگاه میآید، سنگین است:
چرا تاجیکان، بعد از دههها مبارزه، زندان، تبعید و فداکاری، به نقطهای میرسند که معامله با طالبان را قابل توجیه میدانند؟
پرسشهایی برای فکر کردن:
۱- آیا این رفتار نتیجه سالها محرومیت از قدرت است؟
۲- آیا تقسیم قدرت و منابع در دوره جمهوریت نسبت به جغرافیای تاجیکان ناعادلانه بود؟
۳- آیا سیاست تاجیکان نیاز به بازنگری جدی ندارد؟
۴- نقش فشارهای خارجی و لابیهای قومی در این چرخشها چیست؟
۵- چگونه میتوان نسل جوان تاجیک را از افتادن در دام معامله حفظ کرد؟
۶- آیا نبود رهبری واحد و انسجام سیاسی، زمینهساز این سقوطها نشده است؟
۷- آیا دنیای انزوا در خارج، آرمانهای دیرین را فرسوده میسازد؟
۸- آیا وقت آن نرسیده که پاسخگویی واقعی برای حفظ میراث عدالتخواهی ایجاد شود؟
این قصه فقط افشاگری نیست؛ هشداری است که تاریخ فراموشش نمیکند.
کاظم همایون